رنجی عظیم
میخواهم سخنی برآرم از ماده ایی که به جانم رنجی آویخت که روزهای روشن زیستن را در چشمانم تیره وتار می کرد ،رنجی بسیار عظیم و طاقت فرسا .هیچکس نمی توانست دردی که باخود به دوش می کشم را بیابد و تنها کسی رنج مرا می خواند که ساز این روزها را نواخته است ؛ این سخنی که از اعماق وجودم نشأت میگیرد حکایت از روزهای رنج و درد است ؛ازکجا ی زندگی باید بگویم که باورکردن این قضیه برای من همسفر دشوار بود؛ از آن روزی که در مسیر مسافرت بودیم و سیگار را در دست مسافرم دیدم وهمه چیز از آنجا شروع شد چقدر دلهره واسترس که چه می شود و چه اتفاقی رخ خواهد داد و آینده چه چه سرنوشتی را برای من رقم خواهد زد وهزاران سوال بی جواب در ذهنم تداعی می شدند. ونمی دانستم با آن همه هجمه در جان و ذهنم چه کنم و شوکی که از تصور من خارج بود که هرلحظه همه وجودم را گریبان گیر بود.
باخود اندیشیدم که چه باید کرد؟چاره چیست ؟وچطور شروع کنم به گفتن وکنار گذاشتن آن وبا چهره ی که مسافرم از خود نشان می داد که بسیار ناآرام است درخود فرو رفتم وبه خودم گفتم باید شروع کنم هرکاری وهرروشی که مسافرم ترک کند و خویش را نجات دهد ،ودر سر دچار آشفتگی شدم ومن می دانستم که سیگار کلیدی برای آغاز ضدارزش هاست ،می دانستم وخدا را شکر می کنم که در تقدیر خود با کنگره آشنا شدم ومسیر برای رهایی مسافرم از سیگار هموار شد وسفر سیگارخودراشروع کرد.
آری باید دستم رادر دست راهنما بدهم وگوش به فرمان راهنما باشم ودریافتم برای پذیرش باید اول اندیشه رادرست کنم که بتوانم صبر پیشه کنم که به نتیجه دلخواه برسم وخوشحال شدم که مسافرم راه راپیداکرد وآرامش رادروجودخود وزندگی دریافت کردم .
نویسنده :همسفر شهلا رهجوی همسفر خانم مریم( لژیون دوم )
رابط خبری:همسفر شهلا رهجوی همسفر خانم مریم (لژیون یکم )
ویراستاری و ارسال :همسفر ساره نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
56