English Version
This Site Is Available In English

تلخ‌ترین دوران

تلخ‌ترین دوران

روزهایی را به یاد می‌آورم که انگار در تونلی بی‌پایان گرفتار شده بودم؛ روزهایی که اسمشان را «تلخ‌ترین دوران زندگی‌ام» گذاشته‌ام. قبل از آشنایی با کنگره۶۰ مسافرم راه‌های بسیاری را امتحان کرد؛ اما هر بار با تنی خسته و روحی شکسته‌تر برمی‌گشت.

دریغ از یک روز آرامش؛ هنوز به ماه نرسیده، بازگشت به اعتیاد، امیدهای ما را همچون برگی در طوفان به باد می‌داد. در آن لحظات، هق‌هق‌های پنهانی‌ام را هیچ‌کس جز دیوارها نمی‌شنید. بارها با خودم زمزمه می‌کردم: «خدایا! مگر مرا دوست نداری؟ چرا سهم من از زندگی، همسفر شدن با یک مسافرِ در بندِ اعتیاد شد؟» قلبم پر از گلایه بود و روحم خسته از ناامیدی. اما در همان ناامیدی مطلق، هنوز کورسوی ضعیفی در دلم می‌گفت: «ان‌شاءالله دری باز خواهد شد… دری برای رهایی.»

آن در زمانی باز شد که دیگر امیدی به درهای بسته نداشتم. روزی که مسافرم با شوق از همسایه‌مان و کنگره ۶۰ گفت، گویی نوری بر تاریک‌خانه، دلم تابید. اشک شوق از چشمانم سرازیر شد؛ اشکی که این بار رنگِ انتظار نداشت، رنگِ رسیدن داشت. به او گفتم: «با تمام وجودم، در هر پستی‌وبلندی، کنارت هستم.» پس از گذشت چند جلسه، وقتی مسافرم از من خواست تا به‌عنوان همسفر در کنارش حضور داشته باشم، فهمیدم که این تازه آغازِ راهی است که پایانش جز نور و روشنایی نخواهد بود.

حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم آن روزهای تلخ، بستری بود برای درکِ عمیقِ شادیِ امروزمان. شکر که آن در، بالاخره به روی ما باز شد. اکنون که یک سال ونیم از رهایی و آزادی مسافرم از بند مواد می‌گذرد، این حال خوش را مدیون آقای مهندس دژاکام و خانواده‌ی محترمشان می‌دانم. از جناب مهندس بی‌نهایت سپاسگزارم که این بستر ارزشمند را فراهم کردند تا ما به آرامش و حال خوش برسیم. ان‌شاءالله بتوانم با خدمت‌کردن در کنگره، ذره‌ای از زحمات ایشان را جبران کرده و قدردان این لطف بزرگ باشم.

نویسنده: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر آمنه (لژیون دوم)
عکاس: همسفر اعظم شریف رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر آمنه (لژیون دوم) دبیر سایت
ارسال: همسفر مینا رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون اول)
همسفران نمایندگی بویین زهرا

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .