یک سال و نیم از زندگی مشترک من میگذشت و مدتی که شاید به نظر اکثریت کوتاه باشد؛ برای من پر از تجربه بود که گویا سالیان سال طول کشیده است. هنگام ازدواج با تصور امید و شوق ساختن یک زندگی آرام با رویای خانهای که در آن مهربانی جریان داشته باشد زندگی مشترک را شروع کردم. در ابتدای زندگی همهچیز زیبا به نظر میرسید، همسرم مردی آرام و مهربان بود، تفکر و تصور من این بود که زندگی تازهای شروع کردهایم و قرار است ادامه سالهای سخت گذشتهام را جبران کند.
حدود یک سال بعد از ازدواج متوجه حقیقتی شدم که پذیرش آن برایم غیرقابل باور بود، بله متوجه شدم که همسرم مصرف کننده مواد است. روزهای خیلی سختی بود نه فقط به خاطر ناراحتی، بلکه به خاطر سوالهای زیادی که در ذهنم شکل گرفت که چرا این اتفاق افتاده است؛ چرا من زودتر متوجه نشدم، آیا زندگی ما قرار است همینطور ادامه پیدا کند. مدتی طول کشید تا با این واقعیت کنار بیاییم گاهی ناراحت، گاهی عصبانی و گاهی هم ناامید میشدم اما با وجود تمام این حسها هنوز چیزی در درونم بود که به من اجازه عقبنشینی در زندگی نمیداد و آن امید به ادامه مسیر زندگی بود. بالاخره یک روز همسرم با من صحبت کرد و گفت که قبلاً به مکانی بهنام کنگره ۶۰ میرفتم و کنگره جایی است که به انسانها کمک میکند تا دوباره خودشان را پیدا کنند، از من خواست که در این راه با او همراه شوم. ابتدا کمی تردید داشتم و نمیدانستم آنجا چه خبر است و چه چیزی در انتظار ماست به همین دلیل کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم او را همراهی کنم.
وقتی برای اولین بار وارد فضای کنگره شدم، حس عجیبی داشتم انگار جایی بود که افراد حاضر در این مکان همدیگر را به نوعی دیگر درک میکردند؛ جایی که کسی، دیگری را قضاوت نمیکرد و امید هنوز زنده بود. آنجا با مفهومی آشنا شدم به نام وادی سوم؛ هیچکس به اندازه خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند. با خودم میاندیشیدم که چقدر از زندگی را صرف فکر کردن به دیگران کردهام و چقدر تلاش کردم مشکلات دیگران را حل کنم بدون اینکه به تأثیرش روی خودم توجهی داشته باشم. همیشه فکر میکردم باید همه را نجات دهم، مشکل همه را حل کنم و کاری کنم که همه تغییر کنند؛ اما وادی سوم به من یاد داد که هر انسان مسئول زندگی خودش است و هیچکس نمیتواند دیگری راتغییر دهد. متوجه شدم که اگر مسافرم بخواهد رها شود باید خودش پیشقدم شود و اگر بخواهم آرامش داشته باشم باید اول به حال خودم فکر کنم؛ این برای من هم سهل بود و هم سخت، هم حس آرامش و هم حس بههمریختگی به من میداد. سخت بود چون باید کنترل کردن و نگرانیهای همیشگی را رها میکردم و اما سهل بود چون متوجه شدم مسئول همه چیز نیستم. حالا وقتی به مسیر نگاه میکنم میبینم که هنوز راه زیادی در پیش دارم اما دیگر آن ترس و ناامیدی روزهای اول را ندارم.
وادی سوم برای من مانند چراغ راهی بود که در زندگیام روشن شد و من را به آرامش رساند. یاد گرفتم که کنار همسرم باشم و از او حمایت کنم اما مسئولیت زندگیاش را به دوش نگیرم. سالها فکر میکردم اگر شرایط تغییر کند یا دیگران بهتر شوند و زمان مناسب هم برسد آن وقت همه چیز درست میشود؛ اکنون با وادی سوم آموختم که هیچکس به اندازه خودم به حال و آینده فکر نمیکند، نباید منتظر کسی باشم، همچنین یاد گرفتم که من به جای هیچکس نمیتوانم زندگی کنم و تصمیم بگیرم. باید به جای تمرکز بر دیگران خود را ببینم و به خودم فکر کنم و تنها چیزی که در کنترل من است خودم هستم. متوجه شدم که رفتار آرام در ذهن آرام است و اگر رفتارم آرام باشد زندگیام آرامتر است. این وادی حکم آینهای دارد که میتوانم خودم را درون آن ببینم، آموختم که هر انسان باید خودش راهش را پیدا کند و من امروز هنوز در ابتدای مسیر هستم اما حالا امیدی در دلم روشن شده است، امیدی آرام، عمیق و واقعی. امیدی که میگوید: هرکدام از ما مسئول مسیر خودمان هستیم، شاید بتوانیم کنار هم زندگی زیباتری بسازیم، امروز بیشتر از همیشه درک میکنم که اگر من به رشد فکری و آرامش درونی نرسم هیچ کس نمیتواند آن را برایم بسازد.
همسرم همراه من است و خانواده حمایتگر من هستند، اما مسئولیت ساختن حال خوب و زندگی خوب با خودم است. آموختم که اگر من تغییر نکنم هیچ معجزهای از بیرون برای زندگیام رخ نخواهد داد. زن بودن و همسر بودن یعنی آگاهانه انتخاب کردن یعنی به جای گلایه کردن حرکت کنم، به جای داشتن ترس، دانش و آگاهیام را بالا ببرم و به جای انتظار داشتن، مسئولیت پذیر باشم. امروز با اطمینان میگویم که با وادی سوم آموختم که دانستن، شروع آرامش زندگی مشترک من است پس به امید رسیدن به نور و روشنایی.
نویسنده: همسفر آزاده رهجوی راهنما همسفر فاطمه(لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر نساره رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون نهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خلیج فارس بوشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
166