گاهی در مسیر زندگی، میان جمع آدمها میایستم و از خودم میپرسم، آمدهام برای ارتباط یا برای فرار؟ برای ساختن یا فقط برای دیده شدن؟
روزی فهمیدم رابطهی یادگیری یعنی دستهایی که بیصدا به هم میرسند؛ دلهایی که کنار هم مینشینند تا آرامش و آگاهی را تقسیم کنند، نه هیاهو را.
باید از خود پرسید: چند بار وارد جمع شدم فقط برای اینکه یک گوش شنوا پیدا کنم؟ چند بار حرف زدم تا سبک شوم، نه اینکه درست شوم؟ چند بار به جای ساختن رابطه، معرکهای ساختم که خودم هم در میانش گم شدم؟
من در کنگره۶۰ فهمیدم، معرکهگیری مثل موجی است که میآید و همهچیز را از جمله، جمع را، آرامش را، حتی خودم را به هم میریزد و وقتی موج فرو مینشیند، من میمانم و یک دل خسته که هنوز همان دردها را با خود حمل میکند.
برعکس معرکه گیری، رابطهی یادگیری آرام است، عمیق است؛ مثل ریشهای که بیصدا زمین را میشکافد و رشد میکند. یادگیری یعنی بفهمم کجا باید حرف بزنم، کجا سکوت کنم؛ یعنی بدانم گاهی بهترین کمک به خودم و دیگران فقط یک نگاه آرام است، نه یک دنیا حرف بیسر و ته.
امروز دارم یاد میگیرم به جای معرکه ساختن و بههمریختن جمع و جلب توجه، دل خودم را آرام کنم. وقتی دلم آرام شد، ارتباطهایم هم آرام، درست و بدون هیاهو میشوند؛ شاید این مسیر ساده نباشد، اما ارزشش را دارد که یاد بگیرم به جای شلوغ کردن بیرون، درونم را مرتب کنم.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر عاطفه رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر لیلا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دزفول
- تعداد بازدید از این مطلب :
27