English Version
This Site Is Available In English

جایی که دوباره نفس کشیدم

جایی که دوباره نفس کشیدم

گاهی آدم در دل زندگی گم می‌شود؛ نه اینکه راه را نداند، فقط قلبش خسته می‌شود از این همه رفت‌وآمد میان دردها و حرف‌های نگفته.
من هم یک روز با همین خستگی وارد کنگره۶۰ شدم؛ بی‌آن‌که بدانم قدم گذاشتن در این مسیر، آرام‌ترین اتفاق زندگی‌ام می‌شود.
اینجا جایی بود که سکوت آدم را نمی‌ترساند، چون در دل همین سکوت، فهمیده می‌شوی.
فهمیدم که لازم نیست قوی به نظر برسم؛ کافی‌ست صادق باشم و بگذارم نور آرام‌آرام وارد دلم شود.
در کنگره یاد گرفتم که قرار نیست یک‌باره خوب شوم؛ قرار است «آگاه» شوم، «بلد» شوم، «امیدوار» شوم.
آموزش‌ها، حرف‌ها، لبخندها… همه‌شان انگار دستی بودند که آرام روی شانه‌ام می‌نشستند و می‌گفتند: «تو تنها نیستی.»
روزهایی بود که فقط برای یک دلگرمی کوچک می‌آمدم، اما با قلبی بزرگ‌تر و روشن‌تر برمی‌گشتم.
اینجا مسیر آدم‌ها با عشق به هم گره می‌خورد؛ نه از سر نیاز، بلکه از جنس فهمیدن و همراهی.
کنگره برای من فقط یک مکان نبود؛ یک چراغ بود وسط تمام تاریکی‌هایی که فکر می‌کردم راهی از آن‌ها نیست.
حالا هر بار که واردش می‌شوم، انگار یک بخش تازه از خودم را پیدا می‌کنم؛ بخشی که سال‌ها میان اضطراب و خستگی گم شده بود و فهمیدم که رهایی فقط یک مقصد نیست؛ یک حس است، یک باور است، یک قدم کوچک که هر روز تکرارش می‌کنی.
کنگره۶۰ برای من معنای دوباره نفس کشیدن است؛ جایی که آموختم زندگی همیشه، حتی در سخت‌ترین روزها، از نو شروع می‌شود.

نویسنده:همسفر ملیکا رهجو راهنما همسفر زهره(لژیون دهم)
ویراستاری: همسفر ملیکا نگهبان سایت
ویرایش و ارسال: همسفر مهشید دبیر سایت

همسفران دانیال اهواز

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .