English Version
This Site Is Available In English

یک حس عجیبی، یک غریبه آشنا بود

یک حس عجیبی، یک غریبه آشنا بود

همسفر سارا رهجوی لژیون بیست‌و‌ششم:
باد، امروز نیز زمزمه‌ خاطراتمان را با سوز زمستانه زمزمه می‌کند. یادآور یک درس، راهنمایی و لبخند از شماست، خانم سمیه عزیز
این دلنوشته، نه یک متن رسمی، بلکه یک قطعه از پازل سپاسگزاری من است، پازلی که هر قطعه‌اش، لحظه‌ای از حضور گرم و راهنمایی‌های بی‌نظیر شماست. به یاد می‌آورم، روزهایی را که کودک پنج ساله‌ام با چشمان پر از اشک، پدرش را می‌خواست؛ اما او نبود و من نمی‌توانستم، کودکم را بفهمانم؛ چون درون خودم نیز آشفته بود. در آن زمان حس می‌کردم در یک جنگل انبوه گم شده‌ام، راه را گم کرده و صدایم در میان شاخ و برگ‌ها گم شده است. اما ناگهان نور مهربانی شما همانند خورشیدی درخشان، راه را به من نشان داد. شما نه با دستور و فرمان بلکه با پرسش‌های هوشمندانه، ایجاد انگیزه و گوش دادن صبورانه به من کمک کردید تا خودم را پیدا کنم. شما به من یاد دادید که به جایگاه خودم ایمان داشته باشم. از اشتباهاتم درس بگیرم، به‌دنبال راه حل و نه به‌دنبال مقصر باشم. هر جلسه، گفت‌وگو‌ و هر راهنمایی یک قطعه‌ کوچک از این پازل بزرگ بود. قطعاتی که آرامش، امید، انگیزه و اعتماد به‌ نفس را در من ایجاد می‌کردند. حالا با کنار هم قرار گرفتن این قطعات، تصویری زیبا از رابطه سالم با اطرافیانم، رشد و شفای مسافرم به وجود آمده است. اما این پازل، هنوز کامل نیست. هنوز راه درازی در پیش‌رو دارم و مطمئنم که زندگی زیباتر خواهد شد. من می‌دانم که تجربیات و درس‌هایی که از شما آموخته‌ام، همراه من خواهند بود تا به این اهداف برسم. این دلنوشته، نه یک پایان، بلکه یک آغاز است. آغاز یک مسیر طولانی که با راهنمایی‌های شما، اعتماد به‌ نفس و امید گام برمی‌دارم. از شما، از قلب مهربانتان، صبوری‌هایتان، مشاوره‌هایتان؛ از تمام لحظات ارزشمند و فراموش‌ نشدنیمان، بی‌نهایت سپاسگزارم. روزهای اول ورودم به کنگره را در کنار دوست خوبم خانم لیلای عزیزم راهنمای تازه واردین هرگز فراموش نمی‌کنم. او همنام خودش، یعنی شب آرام و طولانی به من آرامش را القا می‌کرد. از تمام کلمات، احساس و تلاشی که برای جذب من همسفر استفاده کردید، سپاسگزارم و قدردان شما هستم.

همسفر سکینه رهجوی لژیون بیست‌و‌هفتم:
خدا را شکر می‌کنم که توانستم در این بعد زندگی با کنگره آشنا شوم‌ و بتوانم انسانی باشم که هیچ‌وقت در زندگی نبودم. من وقتی به کنگره آمدم، خیلی انسان ناامید پر از ترس و منیت بودم. همیشه فکر می‌کردم در زندگی حق با من است تا این‌که جلسه سوم، راهنمای خوبم همسفر مرضیه عزیز را‌ انتخاب کردم. از همان جلسه اول مثل اینکه سال‌هاست که ایشان را می‌شناختم. یک حس عجیبی، یک غربیه آشنا بود. من از راهنما مرضیه عزیز خیلی چیزها یاد گرفتم؛ اصلاً از زندگی هیچ‌چیز بلد نبودم. این سی سال از زندگی‌ام، همانند این بود که تا این لحظه زندگی نکرده‌ام. راهنمای خوبم به من آموختند، چگونه زندگی کنم و چگونه بتوانم خودم را‌ از هرچیزی که باعث ترسم می‌شود، نجات دهم. راهنما مرضیه با رفتارش، کردارش، مهربانیش و با آن چهره دل‌نشینشان حس رهایی را به من منتقل کردند که تا حال در زندگی‌ام تجربه نکرده بودم. ایشان خیلی برای من زحمت کشیدند، من را از تاریکی، بدبینی‌ها، ناامیدی‌ها و قضاوت‌ها نجات دادند. من اگر بخواهم از خوبی‌ها و گذشت‌های راهنمای عزیزم تا آخر دنیا نیز تشکر کنم، کم است. راهنما مرضیه عزیز هیچ‌وقت راحت نتوانستم، به شما بگویم که چه حسی دارم. همیشه حسی را که به شما داشتم‌، میخواستم بیان کنم؛ ولی زبانم قاصر از بیانش بود؛ اما امروز با این دلنوشته میتوانم، راحت بگویم که چقدر دوستتان دارم‌. ممنون که نجات‌دهنده من‌ در زندگی‌ام بودید و به من کمک کردید که از جهل و نادانی‌ام بیرون آیم. سپاسگزارم که به من کمک کردید، بزرگ شوم. خیلی دوستتان دارم و از خداوند می‌خواهم هرچه خوشی در دنیا است، نصیب دلتان شود. آمین‌ رب‌ العالمین
در ادامه از راهنمای تازه واردینی که راهنمایی ایشان، باعث ماندگار شدن من در کنگره۶۰ شد، راهنما همسفر حوریه عزیزم، خیلی تشکر می‌کنم.

همسفر عزیزه رهجوی لژیون بیست‌و‌هشتم:
خدا را شکر بابت این خدمت که روزی بنده شد. این هفته مبارک را در رأس به آقای مهندس، خانم آنی بزرگ، استاد امین، خانم آنی کماندر، خانم شانی مهربان، راهنماهای تازه واردینم، راهنماهای سفر اول و دومم تبریک می‌گویم. وقتی از من خواسته شد، دلنوشته‌ای برای راهنماهایم بنویسم، ناخودآگاه به یاد اولین روز ورودم به کنگره افتادم که باترس، نامیدی، حقارت و استرس وارد کنگره شدم. از راهنماهای تازه واردینم بی‌نهایت سپاسگزارم که هرکدام به نحوی باعث ماندگار شدنم در کنگره شدند. راهنما همسفر فاطمه درس محبت را در دلم کاشت. راهنما همسفر لیلا صبور بودن را آموخت و راهنما همسفر فاطمه با آن ایمان و باور قلبی که در درونشان موج میزد، باعث شدند به این مکان مقدس ایمان بیاورم. ان‌شاءالله خیر و برکت این خدمت در زندگیشان جاری باشد. اما در مورد راهنمای سفر اولم همسفر صدیقه عزیز و دوست‌داشتنی که سراسر عشق هستند و خودشان می‌دانند که عاشقانه دوستشان دارم. به یاد دارم روز اولی که وارد لژیون ایشان شدم، بادستان گرمشان، دستان یخ‌زده مرا فشرد. با‌ نگاه و کلمات نافذش احساس امنیت را به من هدیه دادند؛ شاید اگر این همه محبت و عشق را آن روز دریافت نمی‌کردم، ماندگار نمی‌شدم. راهنما همسفر صدیقه عزیزم سپاسگزارم، بابت تمام آموزش‌های نابی که روزی ما رهجویانت کردی، ان‌شاءالله همه ما با خدمتگزار بودن در کنگره دل شما را شاد کنیم. ازخدواند برایتان مسیر همیشه سبز در زندگیتان همراه با آرامش و آسایش خواستارم. اما در مورد راهنمای سفر دوم، راهنما همسفر سولماز فداکار این را بگویم، من هر دو راهنمایم را با حس قلبی انتخاب کردم و به خود می‌بالم که همچون راهنماهای عزیزی را سر راهم قرار داد. سپاسگزارم از راهنما سولماز مهربانم که توانستم در کنار ایشان ازسخت‌ترین گره زندگی‌ام، یعنی ترس، عبور کنم. بابت تمام آموزش‌هایی که به ما رهجویانتان ارزانی داشتید، سپاسگزارم. ان‌شاءالله خیر و برکت این خدمت در زندگیتان جاری باشد و به خواسته قلبی‌تان برسید. خدا را هزاران بار شکر می‌کنم که مرا خیلی دوست دارد که چنین راهنماهایی را سر راهم قرار داد تا من از آن‌ها آموزش بگیرم و در زندگی‌ام کاربردی کنم تا به آرامش نسبی برسم. امیدوارم با حضور در کنگره و خدمتگزار بودن بتوانم، شاگرد خوبی برای کنگره و راهنماهای گرانقدرم باشم تا دلشان را شاد کنم. در انتها از گروه سایت سپاسگزارم که اجازه خدمت را به من دادند.

عکاس: همسفر دیبا رهجوی راهنما همسفر فریده (لژیون پانزدهم)
ثبت و ویرایش: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیست‌و‌ششم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .