English Version
This Site Is Available In English

رهجو آینه راهنما است

رهجو آینه راهنما است

همسفر دلنیا
ای که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده ...
من هرروز این شعر را زمزمه می‌کردم، انگار‌ ذکر روزانه من شده بود، در دلم آشوبی بود؛ ترس، ناامیدی و گره‌ای کور به جان زندگی ما افتاده بود که بهتره بگوییم زندگی ما مانند باتلاق شده بود. هرروز بیشتر در این باتلاق فرو می‌رفتیم و راه خلاص برای آن نداشتیم. هر چه بیشتر تلاش می‌کردیم، بیشتر غرق می‌شدیم.به درون تاریکی رفته بودیم ولی من از دعا کردن دست نکشیدم و از خداوند راهی روشن را می‌خواستم؛ می‌دانستم که خداوند مهربان است و حتما ما را کمک می‌کند. یک روز مسافرم به من زنگ زد و گفت که یکی از دوستانم جایی را می‌شناسد که با جاهای دیگر فرق دارد، مکانی مقدس و امن است کسانی که به آن جا رفته‌اند، به درمان رسیدند اما من باور نداشتم. پیشنهاد کردم اگر همچین جایی وجود دارد به آن جا برود و این راه را نیز امتحان کنیم. مدتی گذشت و همسرم کم‌کم می‌توانست شب‌ها کمی زودتر بخوابد. درس و سی‌دی می‌نوشت، برنامه‌ریزی می‌کرد، حرف‌هایش کنگره‌ای شده بود و داشت تغییر می‌کرد. برای من خیلی جالب بود و دوست داشتم بروم تا ببینم کنگره چطور جایی است. زمانی‌که رفتم، دیدم که چند نفری بالا نشسته‌اند و صحبت می‌کنند؛ بعد از سخنرانی جشن تولد  گرفتند، همه چیز برای من جدید و زیبا بود و این فضا با جاهای دیگری که رفته بودم فرق زیادی داشت. به‌عنوان تازه‌وارد معرفی شدم و گفتند که من ۳ روز مهمان کنگره هستم، راهنمایی تازه‌واردین آمد و با من صحبت کرد؛ آنقدر حرف‌های ایشان به دلم نشست که متوجه گذشت زمان نشدم. ۳ جلسه‌ای که رفتم، روحیه من بسیار تغییر کردو فقط می‌توانم یک دعا برای راهنمای تازه‌واردین خودم که همسفرپروانه است بکنم که الهی دست به خاک می‌زنید، طلا شود و دست خدا نگهدارتان باشد. بعد از ۳ جلسه من با اختیار خودم و حق انتخابی که داشتم، همسفر مونا عزیزم را به‌عنوان راهنمای خودم انتخاب کردم که فقط می‌توانم بگویم خدا من را دوست دارد که فرشته نازنینی را سر راهم قرار داده است. همسفر مونا عزیزم، من دلم را به شما سپرده‌ام و جایی امن تر از شما را ندارم. از راهنمای خودم و همه راهنمایان کنگره‌۶۰ تشکر و قدردانی می‌کنم و فقط می‌توانم شما را دعا کنم تا در پناه خدا باشید و خداوند به شما راهنمایان عزیز، عمر طولانی و با‌عزت بدهد؛ ما همیشه قدردان شما هستیم و خواهیم‌ماند. تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.

همسفر پریسا
خدا را شکر می‌کنم که کنگره‌۶۰ در مسیر زندگی من قرار گرفت و خداوند من را لایق قرار گرفتن در این مکان مقدس دانست. در ابتدا این هفته‌ زیبا را به بنیان کنگره‌۶۰ جناب آقای مهندس و خانواده‌ محترم ایشان تبریک می‌گویم. همچنین به راهنما سفر اولم همسفر مرجان عزیزم تبریک می‌گویم. همسفر مرجان جان، شما من را با چهره آرام و لبخند زیبایتان جذب خودتون کردید؛ تمام رفتار و منش شما باعث شد که من در کمال آرامش، صبر و در نظر گرفتن زمان، حتما به خواسته‌ خودم برسم. من از شما احترام گذاشتن در هر شرایطی را آموختم، از شما یاد گرفتم که امید داشته باشم و این پیام شما که نوبت باران محفوظ است، در ذهن و قلب من به‌جا مانده، شما به من درس درست زندگی کردن و خانواده دوست بودن را آموختید؛ شاید اگر شما در مسیر زندگی من نبودید، زندگی من خیلی زود پایان می‌یافت، خدا را شکر می‌کنم که همیشه در هرشرایطی، در سختی‌ها، ناراحتی‌ها و تاریکی‌های من حضور داشتید و  دست من را از عمق تاریکی‌ها گرفتید و با خود به روشنایی آوردید؛ امیدوارم هر جا که هستند، در پناه خداوند سربلند باشند، همیشه در قلب من هستید و خیلی شما را دوست دارم. همسفر فتانه جان راهنمای تازه‌واردین من بودند و از همان ابتدا با کلام زیبا و چهره‌ شاد و پرانرژی خودشان من را جذب کنگره کردند. همیشه وقتی ایشان را می‌دیدم، کلی حال خوب از ایشان دریافت می‌کردم، حتی در ورزش والیبال نیز دوست داشتم هر لحظه با ایشان هم‌بازی باشم. خدا را شکر در سفر دومم توانستم وارد لژیون ایشان بشوم. همسفر فتانه جان از شما خیلی ممنون هستم بابت تمام آموزش‌های ناب و تجربیات قشنگی که در اختیار من گذاشتید، همیشه و هر لحظه کنار من بودید و حواستان به من بوده و هست. تمام صحبت‌های شما برای من پر از عشق، محبت و مهربانی است. تمام رفتارهای شما به من درست زندگی کردن و پر انرژی بودن را یاد داده است. شما به من بخشش، گذشت، عشق و امید را آموزش دادید؛ امیدوارم تمام برکات این خدمت بزرگی که در حق من کرده‌اید، در زندگیتان جاری و ساری باشد. شما لایق بهترین‌ها هستید، چون خودتان بهترینید. خیلی شما را دوست دارم.

همسفر سحر
انسان برای دو چیز پا به حیات می‌نهد: آموزش و خدمت. (استاد سردار)
در ابتدا این هفته پرشگون را به اولین راهنمای کنگره‌۶۰ جناب آقای مهندس دژاکام و اولین راهنمای گروه خانواده خانم آنی بزرگوار تبریک عرض می‌کنم. به تمامی راهنمایان کنگره‌۶۰ نیز این هفته پر برکت را تبریک می‌گویم. بارها از آقای مهندس شنیده‌ام: کسی که بدون دریافت هیچ مزدی، خود را موظف می‌داند که به کنگره بیاید، برود، بدون توقع خدمت کند و خودش را وقف کمک به دیگران کند، این چیزی جز عشق نیست. اساسا کار راهنمایان کنگره، کمک به خروج انسان‌ها از تاریکی و وارد کردن آن‌ها به دنیای روشنایی و نور است که این کار آسانی نیست. یکی از مطالبی که از راهنمای خودم همسفر فریده عزیز آموزش گرفته‌ام و احساس خیلی خوبی به آن داشتم، این بود که رهجو آینه تمام قد راهنما است؛ راهنما با نگاه کردن به رهجو می‌تواند درون خود را بیابد و رهجو با نگاه به راهنما، تمام تلاش خود را می‌کند که شبیه او شود و جا پای او بگذارد. من نیز به جهت راهنما شدن با اشتیاق و خواسته قلبی که داشتم، در آزمون شرکت کردم و زمانی‌که خبر قبولی در آزمون را شنیدم، شادی آن لحظه غیر قابل وصف بود. در طول زندگی شادی های زیادی را تجربه کردم ولی همه آن‌ها چند دقیقه یا چند ساعت بیشتر نبود؛ اما لحظه‌ای که نام خودم را جزو قبول‌شدگان دیدم، از شوق زیاد فقط اشک می‌ریختم و این انرژی و شادی‌ که من دریافت کردم، تا چند روز ادامه داشت و فروکش نمی‌کرد؛ اینکه من نیز می‌توانم مانند راهنمای خود به انسان‌های دردمند کمک کنم لذت‌بخش است. ان‌شاءالله بتوانم از راهنمایان صدیق کنگره‌۶۰ باشم. در آخر این هفته را خدمت تمامی راهنمایان شعبه شادآباد، مخصوصا راهنمای تازه‌واردینم همسفر پریناز عزیز تبریک می‌گویم؛ ان‌شاءالله هر کجا که هستند، موفق باشند. از راهنمای قبلی خودم همسفر نوشین عزیزم که با عشق وجودی‌شان من را مجذوب کنگره کردند و راهنمای عزیزم همسفر فریده که برای قبولی من بسیار زحمت کشیدند، شادباش و خداقوت عرض می‌کنم. امیدوارم بتوانم روزی مانند این عزیزان ماندگار باشم ...

عکاس: همسفر دیبا رهجوی راهنما همسفر فریده (لژیون پانزدهم)
ویراستاری و ثبت: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر فریده (لژیون پانزدهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .