English Version
This Site Is Available In English

راهنمای من همان صدای خدا بود

راهنمای من همان صدای خدا بود

همسفر فاطمه
آنچه باور است، محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است. همسفر حوریه، راهنمای عزیزم، شما مانند فرشته قابل تحسین هستید، شما مانند مشعلی فروزان، تاریکی‌های جهل را روشن می‌کنید و جاده دانایی را هموار می‌سازید. از تمام زحمات شما، پیشرفت در علم زندگی، صبوری، امیدواری و محبت را که به ما آموختی سپاسگزارم. وقتی کنار شما هستم، گذر زمان را متوجه نمی‌شوم. گنجی از جنس نور از سمت خداوند برای من هستی که در موزه دلم آن را نهاده‌ام. از صمیم قلب دوستتان دارم و ممنونم از تمام انگیزه‌ها و آموزش‌هایی که بی‌منت در قبال من داشتید. آرزو دارم که همیشه لبخند بزنید، به‌خاطر آن‌هایی که با لبخندتان زندگی می‌کنند و از نفس‌های شما آرام می‌گیرند. از همسفر پوران عزیزم تشکر می‌کنم؛ ایشان راهنمای تازه‌واردین من بود و خیلی به من امید و دلگرمی داد تا بتوانم بیایم، راه کنگره را ادامه بدهم و از این آموزش‌ها بهره ببرم. به آقای مهندس تبریک می‌گویم که هر چه داریم، از ایشان است. همچنین به خانم آنی تبریک می‌گویم که به‌عنوان راهنما در این راه قدم گذاشتند تا ما بتوانیم ادامه‌دهنده راه این عزیزان باشیم. به خانم کماندار، خانم شانی و استاد امین و همه راهنمایان شعبه شادآباد نیز تبریک می‌گویم. چطور می‌شود یک شخص روزی با حال خراب وارد و تبدیل به راهنما شود، همه این‌ها معجزات کنگره است. انسان‌هایی آمدند و تبدیل به کوه شدند که این عزیزان همان فرشتگان شال نارنجی و شال سبز هستند.

همسفر شیما
به‌نام خداوندی که ایثار و محبت را آفرید.
تک‌تک‌ روزها را در تاریکی به‌سر می‌بردم، هرروز بیشتر از روز قبل در تاریکی فرو ‌می‌رفتم، هیچ نور امیدی در من‌ روشن نبود، روز‌به‌روز نا‌امیدتر می‌شدم و حتی ارزشی برای جان خودم نیز قائل نبودم. از زندگی، از عشق و از خدا نیز بریده بودم؛ گاهی با خدا قهر می‌کردم و هرروز دعا می‌کردم تا یک راهی را به من نشان بدهد یا یک نفر، یک نشانه و یک حرفی به من بزند تا بتوانم زندگی کنم. تمام در‌ها به‌روی من بسته شده بود و به پوچی مطلق رسیده بودم تا اینکه کنگره را به من معرفی کردند. با خودم گفتم این راه را نیز امتحان کنم؛ اگر نشد، در نهایت جانم را از این زندگی می‌گیرم. روزی که وارد کنگره شدم انگار تمام انرژی آن‌جا وارد جسم و روحم شد. با لبخند زیبای مرزبانان و در آغوش گرفتنشان، گویی تمام حال خوب خودشان را به من منتقل کرده بودند. روی صندلی کنار راهنما تازه‌واردین نشستم و همسفر پوران با حرف‌هایش به من امید داد. در آن لحظه دلم می‌‌خواست حتی اگر سخنانش دروغ نیز باشد، ادامه بدهم و باور کنم. شبیه به انسانی شده بودم که طناب دار بر گردنش انداخته‌اند. ایشان به من گفتند که صبر کن و کور سوی امیدی در من روشن شد. به خودم گفتم که تو این همه صبر کردی و همه راه‌ها را امتحان کردی، این راه را نیز امتحان کن. همسفر پوران به من گفت که راهنما را دلی انتخاب کن؛ از روز اول چشم من لبخند همسفر فهیمه را به خود جلب کرد. امروز بعد از ۸ ماه متوجه شدم که راهنمای من همان صدای خدا‌ بود. همان یک نفر که از خدا می‌خواستم، شاید برای نجات جانم، مثل یک دوست، مادر، خواهر، تمام خلا‌های من را پر کرد، هر جا که کم آوردم او بود، مثل مادری که شبانه‌روز پرستاری کودک مریضش را می‌کرد. همسفر فهیمه همان نقطه روشن در اوج تاریکی من است. از آقای مهندس دژاکام ممنونم که اگر نبود، شاید من و امثال من در تاریکی می‌ماندیم. هر‌ بار حالم بد می‌شود، سی‌دی‌ گوش می‌دهم و یک ‌نقطه روشن را در تاریکی می‌بینم و راهنمای خوبم کمکم می‌کند تا راه را پیدا کنم. از همسفر فهیمه‌ عزیز ممنونم که مثل یک مادر در روز‌های سخت کنارم بود. از همسفر پوران راهنمای تازه‌واردینم نیز ممنونم که باعث شد تا من در کنگره ماندگار شوم.

همسفر مهتاب
سیاهی و سفیدی جزئی جدا‌نشدنی از دنیای انسان‌ها است اما هیچ کدام مطلق و دائمی نیستند. تا سیاهی را تجربه نکنیم، مفهوم سفیدی را درک نخواهیم کرد و این بازی خلقت است که سیاهی از سفیدی و سفیدی از سیاهی معنا می‌یابد. اعتیاد ابر سیاهی در زندگی انسان‌ها است؛ آنقدر سیاه و تاریک که حتی با نور خورشید نیز روشن نمی‌شود. اعتیاد تاجر حیله‌گری است که امیدت را با ناامیدی، شادی را با غم و اطمینان را با شک و تردید سودا می‌کند. وقتی با ذهنی پر از سوال، شک و تردید از فرداها وارد کنگره می‌شوی، شخصی به‌عنوان راهنما دستانت را می‌گیرد، با لبخند فردایی پر از آرامش را به تو نوید می‌دهد، با اطمینان از روزهای روشن می‌گوید و تو را به صبر و تلاش فرا می‌خواند. او با دنیای تاریک تو ناآشنا نیست و تن خودش پر از زخم‌هایی است که التیام یافته‌اند و حال خود مرهمی بر زخم‌هایت می‌شود. چه چیزی امید‌بخش‌تر و زیباتر از اینکه شخصی که قبلا در این شرایط قرار داشته و تمام این دردها و سختی‌ها را با اعماق وجودش تجربه کرده است، حال الگو، راهنما، هدایت‌گر تو در این تاریکی‌ها، بدون هیچ چشم‌داشتی، با عشق، سنگ صبور و معلمت شود. تا مسافر یا همسفر نباشم به معنای عمیق و زیبای راهنما پی نخواهم برد. راهنما صرفاً برای من یک لقب می‌باشد اما درواقع راهنما برای اشخاصی که راه خود را گم کرده‌اند، نقشه راه است. راهنما چشمه آبی گوارا در بیابان سوزان اعتیاد است. راهنمای عزیز و مهربانم همسفر سولماز، در کنار شما بودن، درس‌های زیادی برای من دارد و قدردان زحمات شما هستم. برای شما بهترین حال و احوال را آرزو می‌کنم و امیدوارم که همیشه شاد و برقرار باشید. همسفر فاطمه عزیز، راهنمایی که در بدو ورودم به کنگره‌۶۰ حال خوب را به من منتقل کردند؛ امیدوارم هرکجا که هستند، سرشار از آرامش و سلامتی باشند. در انتها هفته زیبا راهنما را به تمامی راهنمایان کنگره‌۶۰ تبریک عرض می‌کنم.

 

عکاس: همسفر دیبا رهجوی راهنما همسفر فریده (لژیون پانزدهم)
ویراستاری و ثبت: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر فریده (لژیون پانزدهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .