نکات و خلاصه و نتیجه گیری از سیدی "من":
سلام دوستان، امین هستم یک مسافر.
خیلی سپاسگزارم از همه عزیزانی که در این جلسه حضور دارند و شاکر خداوندم که در هفته دیدهبان در نمایندگی اصفهان هستم و از نزدیک عزیزان را میبینم.
سال پیش هم توفیق داشتیم و اگر اشتباه نکنم، به شعبه سلمان و خواجو آمدیم. در هر صورت، اصفهان از اولین شهرهایی است که کار نمایندگیهای کنگره ۶۰ در آن شروع شد و خیلی منسجم و توانمند کارشان را آغاز کردند. هر جا که توانایی هست، یک وظیفه هم وجود دارد؛ و آن وظیفه این است که انسان از تواناییای که به او داده و بخشیده شده، برای انتقال حس خوب استفاده کند. این یعنی تلاش کند تا آن متد و روش درمانی در اختیار بقیه انسانها قرار بگیرد و اصولاً اینچنین است که زندگی انسان رونق پیدا میکند.
انسان در رنج و تاریکی، دست بر دعا به سوی آسمان برمیدارد که: «خداوندا! من را از این رنج نجات بده.» وقتی از این رنج نجات پیدا کرد، چند مسیر جلوی پایش باز است:
مسیر اول این است که به دنبال زندگی کردن برود، از زندگی استفاده کند و بهرهمند و برخوردار بشود که مسیر بدی نیست. همین که انسان خوب و سالمی باشد و به دیگران آسیبی نرساند، بسیار ارزشمند است.
مسیر دوم این است که برگردد و به سمت تاریکیها برود؛ یعنی از تاریکی بیرون بیاید، نفسی بکشد، استراحتی بکند و دوباره وارد تاریکی دیگری بشود. خیلی وقتها این اتفاق میافتد؛ چون وقتی انسان از تاریکی بیرون میآید، توانایی پیدا میکند. او تابِ این تواناییها را که در آنها قدرت، انرژی و اعتمادبهنفس نهفته است، ندارد؛ یعنی نمیتواند آنها را تحمل کند. به عبارتی، خوشی و حال خوش به او نمیسازد! بنابراین پس از مدتی گرفتار غرور و احساس خودبزرگبینی میشود و طبق گفته کتاب *عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر*، شیطان دوباره آن گوهر را از دستش میگیرد و به شکل دیگری میآید و آن را میرباید؛ اینجا از کلمه «ربایش» استفاده شده است.
اما مسیر سوم این است که انسان بیاید و آن اتفاق خوبی را که برایش افتاده و حال خوشی را که در او به وجود آمده، در اختیار بقیه انسانها قرار دهد. این افراد همان کسانی میشوند که در جایگاه راهنما، راهنمای تازهواردین، مرزبان و... خدمت میکنند.
پس در واقع یکی از این مسیرها رو به پایین و به سمت تاریکی است، یکی مسیر زندگی عادی است که خیلی هم خوب است، اما مسیر دیگری هم هست که در آن برکت و نعمت وجود دارد. انتخاب با خود ماست و هر کسی میتواند مسیرش را انتخاب کرده و در آن حرکت کند؛ اینگونه است که درهای رحمت خداوند به روی انسان باز میشود.
من خودم بارها از تاریکی درآمدم و دوباره به تاریکی برگشتم. وقتی به این سالها در کنگره و از دوران نوجوانیام نگاه میکنم و مراحل زندگی خودم را تقسیمبندی میکنم، میبینم که بارها این موضوع را تجربه کردهام و دیدهام که گویا این یک قانون است: اگر حواست نباشد، دوباره به عالم تاریکی برمیگردی. البته بعضی وقتها هم انسان باید تاریکیها را بهصورت پشتسرهم تجربه کند و برای بعضی افراد اینگونه رقم میخورد.
اما چیزی که متوجه شدم این بود که علت بازگشت دوباره من به تاریکی و از رونق افتادن زندگیام، چیزی نبود جز **منیت، غرور و تکبر**. تا زمانی که این ویژگیها در انسان درمان و حل نشود، تاریکی دور سر آدم میچرخد. میخواهم نشانههای این قضیه را به شما بگویم و بعد مبحثی را مطرح کنم که شاید مفید باشد. نشانه منیت و تکبر در انسان چیست؟ اصلاً چه کسی منیت و غرور دارد؟
ما تعریف آن را بلدیم و میگوییم: «منیت یعنی انسان جایگاه خودش را بالاتر از آنچه هست بداند.» این تعریف خیلی قشنگ و درست است، اما نشانههای احساسیاش چیست؟ نشانهاش این است که اگر بگویند بالای چشمت ابروست، به تو برمیخورد! یا اگر برخلاف میلت عمل شود، عصبانی میشوی! یا وقتی میخواهی کار و زحمتی بکشی، به تو فشار میآید! نمیتوانی برای رسیدن به خواستههایت صبر کنی؛ حوصله نداری وقت بگذاری. نشانهاش این است که اگر جایی مسئولیتی به تو دادند، خیلی سخت با انسانها برخورد میکنی، خیلی فشار میآوری، سختگیری میکنی و زندگی را به کام دیگران زهر مار میکنی!
نشانهاش این است که سادگیها را پیچیده میکنی. وسواس داری؛ وقتی میخواهی چند تا ظرف بشویی، ۱۵۰۰ لیتر آب مصرف میکنی! روزی ده بار خانه را نظافت میکنی! میپرسید اینها چه ربطی به منیت دارد؟ اینها همه به هم مرتبطاند. نشانهاش این است که وقتی میخواهی کمی غذا درست کنی، انگار شاخ غول را شکستهای! همه را از آشپزخانه بیرون میکنی و چنان جو و فضایی میسازی که انگار میخواهی ماهواره به مدار کره زمین بفرستی و اگر یک لحظه چیزی خراب شود، همهچیز به هم میریزد!
یکی دیگر از نشانههایش این است که با وجود توانایی بچهدار شدن و لطف خداوند، آنقدر این قضیه را پیچیده میکنی که ۵۰ سالت میشود و هنوز بچهدار نشدهای. نمیتوانی با انسانها تعامل کنی؛ وقتی در جمع، مهمانی یا بیرون میروی، مدام در فشاری: «چطور با من حرف زد؟ چه چیزی به من گفت؟ چطور نگاهم کرد؟ چطور جوابم را داد؟ خانهشان رفتیم این غذا را درست کرد...» نشانهاش این است که وقتی یک ماشین یک لحظه جلوی خانهات پارک میکند، سریع لاستیکش را پنچر و باکش را سوراخ میکنی و ماشین را داغون میکنی! اینها نشانههای منیت است.
منیت یعنی انسان جایگاه خودش را بالاتر از آنچه هست بداند. ممکن است ظاهر بسیار قوی و موجهی داشته باشی، ایجنت، مرزبان یا راهنما بشوی، یا حتی در سفر اول چهار کلمه یاد بگیری، اما آنقدر سفت و سخت با همه برخورد کنی و مدام به انسانها برچسب بزنی که: «تو کینه داری، تو ترس داری، تو ناامیدی داری و...» در جایگاههایی که قرار میگیری، قانون را به بدترین و خشکترین شکل ممکن اجرا میکنی. اینها نشانههایی است که میگوید انسان در منیت فرو رفته است.
گفتیم منیت یعنی انسان جایگاهش را بالاتر از آنچه هست تصور کند. اما در تکبر، فرد اصلاً جنس خودش را چیز دیگری میداند؛ یعنی انگار بقیه آدم نیستند و او فرشته است! در اینجا قضیه خیلی حاد میشود. این حالت مثل چیست؟ مثل این است که شما در جای خودت قرار نداری. وقتی مفصل انسان در جای خودش قرار ندارد، یعنی چه؟ یعنی دررفته است. تا به حال پایتان پیچ خورده؟ کتفتان دررفته؟ وقتی یک جای بدن آدم درمیرود یا رگبهرگ میشود، یعنی دیگر در جای خودش نیست. اگر در ستون فقرات، تاندونها یا مینیسک کمی از شیار خودشان خارج شوند و جابهجا شوند، شما دیگر نمیتوانید باری بلند کنید، راه بروید یا حرکت کنید؛ حتی تحمل وزن بدن خودتان هم برایتان سخت میشود.
وقتی عضوی درمیرود، همینطور که عادی نشستهای درد داری. حالا فرض کن در همان حال به تو بگویند: «بیا این گونی برنج یا کیسه سیمان را جابهجا کن!» اصلاً نمیتوانی. یا یک نفر تیر خورده یا تصادف کرده و افتاده روی زمین، میخواهی بلندش کنی اما نمیتوانی؛ چون حتی تحمل وزن خودت را هم نداری. انسانی هم که منیت دارد، از جای خودش خارج شده است و نمیتواند خودش را تحمل کند. همانطور که نشسته، انگار دارند کتکش میزنند و مدام درد میکشد (منتهی این دیگر درد فیزیکی نیست، بلکه رنج و عذاب درونی است). حالا کافی است یک نفر بیاید با او شوخی کند یا دستی به پشتش بزند؛ داد و عربدهاش به هوا میرود که: «مگر کوری؟! نمیبینی؟!» جیغ میکشد و فریاد میزند. دقیقاً مثل زمانی که کسی پایش زخم است و شما ضربهای به آن میزنید؛ خب داد و فریادش به هوا میرود.
انسان وقتی منیت دارد، نمیتواند در زندگی راحتی داشته باشد؛ همینطوری درد میکشد. برای همین با کوچکترین حرفی، داد و جیغ و عربده راه میاندازد و توجیه میکند. چرا؟ چون درد دارد. حالا شما همان مفصل را بینداز سر جای خودش؛ آدمی که قوی است ولی به خاطر دررفتگی مفصل نمیتوانست روی پایش بایستد، وقتی مفصلش جا بیفتد، یک پراید را از جا بلند میکند! انسان در صور پنهان نیز دقیقاً همینگونه است.
اینکه میگویم باید منیت کنار برود به همین خاطر است؛ یعنی در زندگی برگردی به همان جایگاهی که متعلق به توست. همانطور که وقتی ساختمان جسم از جای خود خارج میشود نامش را «بیماری» میگذاریم، در صور پنهان هم وقتی انسان از جایگاهش خارج میشود دچار ترس، منیت، تکبر و آسیبهای درونی میشود. انسانی که منیت ندارد، اگر با او شوخی کنند میخندد.
زمانی که در دانشگاه شیراز درس میخواندم، بچهها چون من را نمیشناختند با من شوخی میکردند. من در آنجا طوری رفتار کردم که هیچکس من را نشناسد؛ حتی بعضیها فکر میکردند من آدم فقیری هستم! من در ماهیتابه چای درست میکردم. علتش این بود که در ماهیتابه چای ظرف ۵ دقیقه حاضر میشد، اما اگر میخواستم در فلاسک درست کنم ۴۰ دقیقه زمان میبرد. بچهها که این صحنه را میدیدند، با خودشان فکر میکردند من پول ندارم؛ یکی برایم فلاسک آورد، یکی قوری و یکی کتری! من هم تشکر میکردم و آنها را در اتاقم میگذاشتم. هیچ توضیحی هم نمیدادم، چون احساس میکردند دارند به یک فرد نیازمند کمک میکنند و خوشحال بودند و من دوست نداشتم این خوشحالی را از آنها بگیرم (آن وسایل هنوز هم در اتاقم هستند). خلاصه، آنجا من کاملاً راحت بودم و با من شوخی میکردند. بعد به خودم آمدم و دیدم اگر کسی ده سال پیش این شوخیها را با من میکرد، او را از طبقه هشتم به پایین پرت میکردم! ولی حالا میگفتم و میخندیدم و خیلی هم خوش میگذشت. آنها یک چیزی میگفتند، من هم دو تا روی آن میگذاشتم و زندگی شیرین شده بود. چرا قبلاً اینطور نبود؟
شاید بگویید خب قبلاً سنت کمتر بود. یک آدم ۲۷-۲۸ ساله بیشتر باید بگوید و بخندد یا آدم ۴۷-۴۸ ساله؟ منطقاً آدم ۲۷-۲۸ ساله در اوج جوانی است و باید شادتر باشد، اما من در بیست و چند سالگی مثل برج زهرمار بودم! چون مفصلهای صور پنهانم همه از جایشان دررفته بودند؛ کسی چیزی میگفت رگم بیرون میزد، اعصابم خرد میشد و به من برمیخورد. اما وقتی این آسیبها درست شد، اگر کسی شوخی میکرد از خنده غش میکردم. دیدم چقدر جالب است؛ وقتی یک نفر دستی به پشتت میزند، اگر سالم باشی میزنی زیر خنده، اما اگر رگت دررفته باشد برمیگردی و میزنی زیر گوش طرف! به همین سادگی.
حالا نگاه کنید ببینید جا انداختن یک رگ یا مفصل چقدر طول میکشد؟ برای یک آدم حاذق، شاید یک دقیقه، سی ثانیه یا ده ثانیه. اما دردی دارد؛ در همان لحظهای که میخواهد جا بیندازد باید درد زیادی را تحمل کنی. معمولاً یک تکه پارچه هم داخل دهانت میگذارند تا از شدت درد گاز بگیری، ولی بعدش کاملاً راحت میشوی. این در صورتی است که حاضر باشی درد را تحمل کنی و دانش آن هم موجود باشد (یعنی حکیمی باشد که بلد باشد جا بیندازد). گاهی میگویی: «من اصلاً حاضر نیستم درد بکشم! مرا سزارین کنید!» پزشک میگوید: «تو نیازی به سزارین نداری، بدنت آماده و ورزیده است.» اما تو اصرار میکنی که: «حوصله و تحمل درد را ندارم.» نتیجه چه میشود؟ خرابی به بار میآید و همان اتفاقاتی که آقای مهندس در مورد سیستم بدن توضیح دادند، مثل دومینو سرت میآید.
خوشبختانه ما این دانش را در کنگره داریم؛ دانش «جا انداختن» را داریم. فقط میماند خودمان؛ آیا حاضر هستیم آن درد را تحمل کنیم یا نه؟ آیا به این نقطه رسیدهایم؟ البته این مسئله بُعد سومی هم دارد: آیا اصلاً قبول داری که دستت دررفته است؟ یا فکر میکنی مادرزادی همینطور هستی؟ (گاهی بچهها به دنیا میآیند و به دلیل کشیده شدن، لگنشان درمیرود. مادرزادی کجا بود؟ آسیب دیده است). اگر باور داشته باشی و بپذیری که منیت داری، در درونت عیب و ایراد و مسئله هست، همه از دستت شاکی و ناراضیاند، از اخلاقت مینالند و از طرز حرف زدنت بدشان میآید، این پذیرش میشود **قدم اول**.
قدم دوم این است که تحمل آن درد را در خودت به وجود بیاوری؛ چون وقتی بخواهند مفصل صور پنهانت را جا بیندازند درد و سختی دارد، عذاب دارد و اشکت درمیآید. جا انداختن عضو در صور آشکار سریع اتفاق میافتد، اما در صور پنهان ممکن است چندین مرحله طول بکشد؛ چندین بار اشکت دربیاید، ناراحت شوی و احساسات بدی را تجربه کنی. آیا حاضری این حال بد را تحمل کنی تا در عوض، به جایگاه اصلی خودت برگردی؟
آدم عاقل میپذیرد. چرا؟ چون تواناییهایش برمیگردد. وقتی هیچکس نتواند تو را ناراحت کند، خیلی فرق دارد با زمانی که هر کسی بتواند اعصابت را به هم بریزد. وقتی پایت لنگ باشد، جوی آب، پل، سنگ، سوار ماشین شدن و پله بالا رفتن برایت دردسر است. اما اگر پایت سالم باشد، همه اینها نعمت است؛ از پله بالا میروی و قویتر میشوی، از جوی آب میپری و ورزیدهتر میشوی.
وقتی مفصل انسان از جای خود خارج میشود، به چوبدست احتیاج پیدا میکند. انسانی که منیت دارد هم به این احتیاج دارد که همیشه دو نفر زیر بغلش را بگیرند و مدام بگویند: «استاد! شما چقدر خوبی، چقدر گلی، اصلاً حرف شما حرف اول است!» و هر چه میگوید تاییدش کنند. این آدمها همان چوبدستها هستند. انسانهایی که منیت دارند نیاز دارند دیگران تاییدشان کنند. آدم سالم اگر کسی مدام به او بچسبد و تعریف و تمجید کند، میگوید: «برو دنبال کارت بابا! ما را گیر آوردهای؟ خودم میخواهم راه بروم.» اما آدمی که چلاق باشد میگوید: «تو را خدا نرو! همینجا بایست!» و دستش را روی شانه او میگذارد تا به او تکیه کند و درد پایش را نفهمد.
در زمان قدیم کسانی که برای خودشان نوچه و خدموحشم جمع میکردند، منیتشان آنقدر زیاد بود که باید سی نفر زیر بغلشان را میگرفتند تا دردشان نیاید! از این زاویه که نگاه کنیم، کسانی که افرادی را دور خودشان جمع میکنند، معرکهگیری میکنند، باند و تیم تشکیل میدهند و یارکشی میکنند تا دیگران حرفشان را بخوانند و تاییدشان کنند، ریشه کارشان در «ناتوانی» است. اما وقتی آن مفصل سر جایش رفت، نیازی به اینها نیست. بله، انسان برای انجام کارها به یار احتیاج دارد؛ ما هم برای اداره نمایندگی به مرد جنگی، راهنما، پهلوان، راهنمای تازهواردین و خدمتگزاران اوتی نیاز داریم. اما اینها برای این حضور دارند که باری را به دوش بکشند و کارها را پیش ببرند، نه اینکه بخواهند شخص خاصی را بیجهت تایید کنند. آنها در واقع یک تیم هستند که میآیند تا اتفاقات مثبتی را رقم بزنند و انجامش دهند.
بنابراین وقتی به مسائل نگاه میکنیم، میبینیم که درست است منیت و غرور یکسری لذتها و خوابرفتگیهایی دارد، درست است که دور خود جمع کردن افراد و تایید شدن لذتبخش است، اما وقتی انسان به مرحلهای از دانایی برسد، میفهمد که هیچچیز لذتبخشتر از این نیست که بتوانی روی پاهای خودت راه بروی و نیازی نداشته باشی کسی زیر بغلت را بگیرد. اگر انسان به این نقطه برسد، از این حواشی فاصله میگیرد و آرامآرام وارد چرخه روشنایی میشود.
پس ببینید؛ انسانی که کبر و منیت دارد، در ذات خودش ناتوان است. یعنی همان لحظه که منیت به وجود میآید و شخص از جایگاه خودش بالاتر میرود، در همان لحظه «ناتوانی» خلق میشود. او به خاطر همین ناتوانی، مجبور است تعادلها را به هم بریزد تا درد و سختی نکشد.
خب، حالا ما باید چطور به جهانبینی نگاه کنیم؟ باید هم از دیدگاه تعاریف به آن نگاه کنیم، هم آن را بخوانیم و یاد بگیریم و هم در زندگی به کار ببریم. اگر من به کنگره آمدم، جهانبینی را کار کردم اما نتوانستم این مفاهیم را در خودم پیاده کنم و بعد از ده سال، صرفاً به این خاطر که چیزهایی بلدم که یک سفر اولی یا افراد بیرون از کنگره بلد نیستند، احساس کنم انسان بسیار بزرگی شدهام، معنیاش چیست؟ یعنی تمام این تلاشهایی که کردهام بینتیجه بوده است.
وقتی انسان در چنین مسیری باشد و بخواهد نتیجه بگیرد، نیروی منفی با یک بشکن او را از مسیر خارج میکند. نیروی منفی با ما این کار را میکند؛ میگذارد ۱۰ سال کار کنی، بیایی کنگره، راهنما بشوی و... اما در یک آن حست را خراب میکند و شما اوت میشوی و از مسیر خارج میگردی. باورت به هم میریزد و خراب میشود.
خب انسان باید چهکار کند؟ باید هوشیار باشد. حالا اگر نیروی منفی تنها کاری که بلده انجام بده اینه که... یعنی تنها کار نه، مهمترین کارش این است؛ یا اگر این کار را انجام دهد دیگر همهچیز حل است. شما وقتی میخواهی تیراندازی کنی، درست در لحظهای که میخواهی تیر را رها کنی (ریلیز کنی)، اگر یک لحظه حست به هم بریزد، تیرت پرتاب میشود و به هدف نمیخورد. آنهایی که تیراندازی کردهاند میفهمند؛ اصلاً تیر «میس» میشود و به خارج از صفحه میرود و امتیازت صفر میشود. فقط با یک لحظه غفلت!
پس اگر ما بخواهیم در کنگره و در مقوله جهانبینی نتیجه بگیریم، باید چه چیزی یاد بگیریم؟ **هنرِ خوب کردنِ حس.** بایستی از حسمان بیش از هر چیز دیگری محافظت کنیم. مهمترین چیزی که هر شخصی باید از آن محافظت کند، حس اوست؛ چون اگر حس خراب شد، تمام زحمات سالیان سال او در یک چشم بر هم زدن از بین میرود.
اینجوری است که انسان یهو دچار تناقض میشود و میگوید: «پس این همه سال زحمت و تلاش چی شد؟ پس چرا خدا به من جواب نداد؟» خدا به تو جواب داد، خدا به تو راه را نشان داد، شال داد، لژیون داد، اما خودت حست را خراب کردی. خدا همهچیز را برای تو فراهم کرد؛ تو را از اعتیاد، از تاریکی و از بیکاری خارج کرد و از خیلی مشکلات عبورت داد، اما در آن لحظه حساس، تو حست را خراب کردی. تو باید از آن حس محافظت میکردی. آنجایی که خداوند میفرماید: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»، تو به فجور جواب دادی، الهام فجور و بدیها را قبول کردی. یکی آمد و گفت: «میدانی فلانی دارد چهکار میکند؟» و تو با او همراه شدی، رفتی فضولی و تجسس کردی، چهار تا اطلاعات غلط هم به تو دادند و حست آلوده شد. در نتیجه باورت از بین رفت.
تو میوه درخت را ندیدی و فقط رفتی سراغ آن کرمی که پای ریشه درخت است. ندیدی که بیماریهای لاعلاج، سیگار، اعتیاد، سرطان و چاقی دارند درمان میشوند (در حالی که هیچکدام از اینها در دنیا درمان قطعی ندارند). ندیدی که اینها دارند بهصورت رایگان و به سادهترین شکل، به روشی که آقای مهندس کشف کرده درمان میشوند. تو اینها را ندیدی، به القائات فجور توجه کردی، الهامات تقوا را نادیده گرفتی و به خوبیها، شکوه، عظمت و روشناییها نگاه نکردی.
حالا فرض کنیم دو نفر یا ده نفر یا حتی صد نفر در کنگره خلاف بکنند، چه اهمیتی دارد؟ ۱۰۰ هزار نفر در کنگره دارند فعالیت میکنند؛ اصلاً گیرم ۱۰۰۰ نفرشان هم فاسد باشند (که نیستند)، باز هم اهمیتی ندارد. مهم خروجی است، مهم نتیجهای است که دارد اتفاق میافتد. مهم این انسانهایی هستند که هر روز به درمان و زندگی برمیگردند. باید به اینها توجه کنی؛ اما چون توجه نمیکنی، حست خراب میشود و باورهایت را از دست میدی. شل میشوی، انرژیت افت میکند و در نهایت سقوط میکنی.
وقتی حست خراب شد، یواشیواش از گله جدا میشوی، حرکتت کند میشود، یا عقب میمانی یا متوقف میشوی. وقتی از گله جدا شدی، کفتارها و گرگها به سراغت میآیند، تو را میخورند و تکهتکه میکنند. قانون نیروی منفی همین است: اول حس را خراب میکند تا انسان از گله جدا شود و بعد او را نابود میکند. اگر تو داخل گله باشی، نه گرگ، نه شغال و نه حتی شیر هم نمیتواند به تو آسیبی بزند.
اینها قوانینی است که انسان باید به آنها توجه کند. ما در جهانبینی اینها را یاد گرفتیم، اما قسمت آخر مثل این میماند که خانه را ساختی، پنجره و سقف زدی، درِ ضدسرقت و ضدانفجار گذاشتی، اما آخر سر کلید را روی در جا گذاشتی! خب معلوم است که در را باز میکنند و میآیند داخل. حسِ خراب یعنی همین شکاف؛ یعنی درِ وجودت باز است. باید اینها را درست کنی. ممکن است بگویی سقفش خوب است، دیوارش محکم است؛ اما بزرگترین فتحهای دنیا از روی دیوارهای قلعه نبوده است. دیوار چین را ساختند و برای آن میلیونها نفر صدها سال کار کردند و هزاران نفر کشته شدند؛ اما در نهایت هیچکس از روی آن دیوار بالا نیامد که بخواهد کشته شود؛ بلکه پول دادند به نگهبانها، در را باز کردند و وارد شدند! تمام آن دیوارها و سربازخانهها کشک بود. روش نیروی منفی همین است؛ رشوه میدهد و از درِ اصلی وارد شهر وجودی انسان میشود.
پس بایستی از حسمان محافظت بکنیم، چون اگر حس خراب بشود تمام زحمات ما به باد میرود. انسانی که حسش خوب باشد، بیماری در جسم او دوام نمیآورد و میرود بیرون، چون به آن خوش نمیگذرد. اما اگر صاحب جسم حسش خراب باشد، بیماری در آن رخنه کرده و رشد میکند. میخواهم اهمیت حس را به شما بگویم.
باید با دقت محافظت کنیم که نتیجه سالها زحمتمان در چشم بر هم زدنی از بین نرود. البته حس همه انسانها گاهی خراب میشود؛ حتی حس آقای مهندس هم گاهی خراب میشود، اما ایشان سریع درستش میکنند. ممکن است حس انسان ظرف چند ثانیه به هم بریزد، اما کسی که به این موضوع آگاه است، تا شکافی ایجاد شد سریع آن را ترمیم میکند. آقای مهندس خیلی روی این مسائل حساساند؛ وقتی وارد اینجا میشوند، اگر ساعتی خراب باشد میگویند سریع درستش کنید (اسم یکی از سیدیهایشان هم «پنجره شکسته» است).
حست که خراب شد سریع درستش کن، اشکالی ندارد. مثل دیواری که گلوله خورده و سوراخ شده؛ سریع گچ بگیر، نگذار یک هفته یا یک ماه بگذرد. اگر سریع درستش کنی، همهچیز حفظ میشود. به طور طبیعی وقتی کسی حرف بدی میزند، یک لحظه حس شما خراب میشود و پیش خودتان میگویید: «چرا این حرف را زد؟» اما این مهم نیست؛ مهم این است که آیا دنبال آن حرف را میگیری و این حفره را مدام گشادتر میکنی، یا اینکه سریع با سیمان و گچ آن را پر میکنی؟ هر کدام را که انتخاب کنی، تعیینکننده و نتیجهبخش خواهد بود.
امیدوارم این صحبتها برای همه ما مفید باشد و بتوانیم از این قضایا استفاده کنیم، چرا که انسان باید روی این مسائل تمرین کند. انسانهایی که حال خوشی دارند، برای دیگران مفیدند و شما دوست دارید در کنارشان باشید، معمولاً حس خوبی دارند. از صحبت کردن و مسافرت رفتن با آنها روحیه، قدرت و انرژی میگیرید. اما از انسانی که حسش خراب است، فقط بهانهای میخواهید تا فرار کنید. پس انتخاب با ماست که جزء کدام دسته باشیم. جهانبینی زمانی موثر است که به ما کمک کند تا اگر حسمان خراب شد آن را درست کنیم و روزبهروز آن را بهتر نماییم.
از اینکه به صحبتهای من گوش کردید از همهتون سپاسگزارم.
(20)(5)(1)(4).gif)
نتیجه گیری از سیدی (مسافر محمدعلی لژیون سوم):
برداشت و نتیجهگیری من از این سیدی این است که رهایی از تاریکی پایان مسیر نیست، بلکه حفظ روشنایی و حال خوشی که به دست آوردهایم، اهمیت بیشتری دارد. انسان پس از خروج از مشکلات، میتواند زندگی سالمی داشته باشد، دوباره به تاریکی بازگردد یا از تجربهها و تواناییهای خود برای خدمت به دیگران استفاده کند. انتخاب مسیر به آگاهی و رفتار خود انسان بستگی دارد.
یکی از موانع مهم در مسیر رشد، منیت و تکبر است. منیت یعنی انسان جایگاه خود را بالاتر از آنچه هست تصور کند و بهدلیل این تصور، در برابر انتقاد، مخالفت و رفتار دیگران حساسیت بیش از اندازه نشان دهد. چنین فردی ممکن است برای اثبات خود، دیگران را تحقیر کند، به تأیید دائمی نیاز داشته باشد یا از مسئولیت و جایگاهش برای تحمیل خواستههای خود استفاده کند. در واقع، منیت برخلاف ظاهرش که نشانه قدرت است، میتواند ناتوانی انسان در حفظ آرامش و تعادل درونی را نشان دهد.
اولین قدم برای رهایی از منیت، پذیرفتن نقصها و شناخت واقعی خود است. تا زمانی که انسان تصور کند هیچ ایرادی ندارد و همیشه دیگران مقصرند، نمیتواند تغییر کند. پس از پذیرش مشکل، باید با صبر، تمرین و تحمل دشواریها برای تغییر، رفتارهای نادرست را اصلاح کند. دانستن تعریف منیت کافی نیست؛ بلکه باید نتیجه آموزشها در زندگی روزمره، نحوه برخورد با دیگران، پذیرش اشتباهات و توانایی کنترل واکنشها دیده شود.
موضوع مهم دیگر، مراقبت از حس است. گاهی یک حرف، سوءتفاهم یا اتفاق ناخوشایند میتواند احساسات انسان را به هم بریزد و باعث شود دستاوردهای گذشتهاش را نادیده بگیرد. بنابراین، باید یاد بگیریم هنگام ناراحتی عجولانه قضاوت نکنیم، واقعیتها را بررسی کنیم و اجازه ندهیم احساسات لحظهای تصمیمهای ما را کنترل کنند. اگر حس ما خراب شد، باید هرچه زودتر برای بازگرداندن تعادل اقدام کنیم؛ زیرا ادامه دادن افکار منفی میتواند یک مشکل کوچک را به مسئلهای بزرگ تبدیل کند. همچنین باید بدانیم که دانش، تجربه و جایگاه اجتماعی بهتنهایی نشانه رشد نیستند. ارزش واقعی آموزش زمانی مشخص میشود که رفتار انسان بهتر شود و بتواند از تواناییهایش برای خدمت به دیگران استفاده کند. خدمت واقعی برای اثبات بزرگی یا گرفتن تأیید دیگران نیست، بلکه برای انجام مسئولیت و ایجاد اتفاقات مثبت است. در کنار این موضوع، حفظ ارتباط با افراد سالم و بهرهگیری از حمایت دیگران میتواند به ادامه مسیر رشد کمک کند؛ بدون آنکه لازم باشد اشتباهات را نادیده بگیریم یا از حق خود بگذریم.
در نهایت، این سیدی به ما میآموزد که باید همواره مراقب جایگاه درونی، منیت و حس خود باشیم. ممکن است در زندگی بارها دچار اشتباه، ناراحتی یا لغزش شویم، اما مهم این است که بتوانیم علت آن را بشناسیم، مسئولیت رفتار خود را بپذیریم و برای اصلاح آن تلاش کنیم.
اگر بخواهم در یک جمله این سی دی را بیان کنم میتوانم بگویم انسان زمانی به رشد واقعی میرسد که بهجای بزرگتر نشان دادن خود، برای بهتر شدن تلاش کند؛ بهجای سرزنش دیگران، سهم خود را در مشکلات ببیند و بهجای ماندن در تاریکی، با آگاهی و تمرین دوباره مسیر روشنایی را انتخاب کند.
(20)(5)(1)(5).gif)
نگارش: مسافر محمد الف(لژیون هفتم) مسافر محمد ص(لژیون سوم) همسفر علی(لژیون چهارم) مسافر سینا(لژیون یکم)
نتیجه گیری و برداشت: مسافر محمدعلی(لژیون سوم)
تهیه، ویرایش و ارسال: مسافر سینا(لژیون یکم)
گروه خبری نمایندگی محمدیپور قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
3417