English Version
This Site Is Available In English

گفتگو با مسعود حیدری - کمک راهنمای درمان اعتیاد

گفتگو با مسعود حیدری - کمک راهنمای درمان اعتیاد

 

فرصت مناسبی را به دست آوردم و از آقای مسعود حیدری یکی از کمک راهنمایان کنگره 60 خواهش کردم که لحظاتی را جهت مصاحبه در خدمتشان باشم و ایشان مثل همیشه با روی باز پذیرفتند.
 
 
1. لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
 
من مسعود حیدری متولد 1358 و از 15 سالگی تریاک مصرف کردم (اول دبیرستان) و به مدت 10 سال مصرف کردم و آخرین آنتی ایکس مصرفم حشیش، تریاک، شیره بود و سال 82 وارد کنگره شدم و با راهنمایی آقای خدامی 11 ماه و 20 روز سفر کردم و در حال حاضر 8 سال و 7 ماه و چند روز است که از دام اعتیاد رها شده ام.
 
2. چطور شد که با کنگره آشنا شدید و به نظرتان چه عاملی باعث شد که در کنگره ماندگار شوید؟
 
من از طریق یکی از اقوام که یکی از دوستانش در جمعیت آفتاب کار می کرد با کنگره 60 آشنا شدم و زمانی هم که به کنگره آمدم اصلاً به دنبال درمان اعتیادم نبودم چون ترکهای قبلی که کرده بودم کاملأ بی نتیجه بود و فکر می کردم که اصلاً درمانی برای اعتیاد وجود ندارد و قبل از این که به کنگره بیایم، خانواده ام مرا از خانه بیرون کرده بودند و کارتون خواب شده بودم.
 
در یک اطاقی که 3 یا 4 متر در مولوی بود 6 نفر شب آنجا می خوابیدیم و زمانی که به کنگره 60 آمدم به این نیت آمدم که یک زمانی مواد مخدر مصرف نکنم و بتوانم مشکلاتم را حل کنم تا برگردم کنار خانواده ام ولی موقعی که آمدم قضیه فرق کرد و وقتی که با آقای خدامی صحبت کردم زیر بار سفر کردن نمی رفتم چون می خواستم که با سقوط آزاد مواد را قطع کنم.
 
قطع ناگهانی هم زیاد داشتم و آقای خدامی گفت که باید سفر کنی و باید 11 ماه زمان بگذاری و من فکر می کردم که فرقی بین کسی که 11 ماه سفر می کند با کسی که قطع ناگهانی می کند وجود ندارد و گفتم چرا 11 ماه زمان بگذارم.
 
دیدن بچه هایی که درمان شده بودند، وضعیت شان، حال و روزشان و این که رو به بهبودی بودند و کسی که یک هفته یا 3 روز بود که سفرش تمام شده بود و مصرف را قطع کرده بود و حالش از من بهتر بود برایم جالب بود، اوایل اصلاً باور نمی کردم و می گفتم که اینها مواد مخدر مصرف می کنند ولی آهسته آهسته، اما در ادامه متوجه شدم که این طور نیست و کسانی که موادشان بعد از 11 ماه قطع می شود، حالشان خوب است و با دیدن اینها فهمیدم که چیزی اینجا وجود دارد و من هم آرام آرام سفرم را شروع کردم و شاید هم 2 ماهی طول کشید که واقعاً سفرم شروع بشود ولی خدا را شکر از موقعی که سفرم شروع شد فهمیدم کنگره چه می گوید و می توانم به جرأت بگویم که از روزی که شروع به سفر کردم تا همین لحظه بیشتر از 3 روز نبوده که من کنگره نیایم و در سفر اولم هفته ای 6 روز در کنگره بودم و روزهایی که آقای خدامی در آکادمی لژیون داشت آنجا بودم و روزهایی که در نمایندگی انقلاب لژیون داشت آنجا بودم و تمام مسائلی که به من گفتند رعایت کردم، در کنگره سفر کردن چیز سختی نیست به شرطی که اصولش رعایت شود.
 
3. نظر شما در مورد سفر اول چیست؟
 
من فکر می کنم که سفر اول خیلی کار سختی نیست و خیلی هم لذت بخش است به شرطی که طبق اصول و طبق آن چیزی که می گویند آن را انجام دهیم، شما فرض کنید که به کوه می روید و موقعی که کوه نوردی می کنید، اگر کفش خوب پوشیده باشید، لباس مناسب به تن کرده باشید، از مسیر درست حرکت کنید، آهسته و پیوسته حرکت کنید و طبق اصولی که کوه نوردی دارد حرکت کنید، می بینید که کوه نوردی خیلی خیلی لذت بخش است ولی اگر اصول را رعایت نکنید و با کفشی که درونش سنگ است کوه نوردی کنید و از بیراهه بروید، کوه نوردی عذاب آور می شود و دقیقاً سفر اول هم این گونه است، اگر سفر اول استارت اولیه اش با اصول کنگره یکی باشد شاید لذت بخش ترین سفری است که یک انسان در طول زندگی اش تجربه می کند در غیر این صورت باعث عذاب می شود و در نوشتارهایمان داریم که سفر اول هم سهل و هم سخت است.
 
4. جایگاه خدمتی شما در حال حاضر در کنگره چیست؟
 
من در حال حاضر به عنوان کمک راهنما در نمایندگی استاد معین خدمت می کنم و مسئول وبلاگ استاد معین نیز هستم.
 
5. چه مواردی باعث شد تا به جایگاه کمک راهنمایی برسید؟
 
من هم مثل خیلی از بچه ها خواست کمک راهنمایی در وجودم بود و در سفر اول همیشه روزی را که به عنوان یک کمک راهنما در کنگره 60 فعالیت می کنم در ذهنم تصویرسازی می کردم و بزرگترین آرزویم در سفر اول این بود که به جایگاه کمک راهنمایی برسم.
 
چون من بعد از مدتی درمان، سفر اول را رها کرده بودم و اصلاً فکرش را نمی کردم و آرزوی کمک راهنما شدن را داشتم، بعد از این که سفرم تمام شد در امتحان شرکت کردم و قبول شدم و سایر مراحلی که بود را شروع کردم و انجام دادم تا این که به درجه کمک راهنمایی رسیدم و ابتدا هم در نمایندگی آکادمی لژیون داشتم و هم در نمایندگی انقلاب و موقعی که قرار شد در انتخابات مرزبانی نمایندگی انقلاب شرکت کنم تصمیم گرفتم که در یک نمایندگی لژیون داشته باشم، بعد هم 2 دوره به عنوان مرزبان نمایندگی انقلاب خدمت کردم و 1 دوره مرزبان نمایندگی سایت کنگره 60 خدمت کردم و خودم را با وبلاگ نویسی و سایت درگیر کردم و همیشه دنبال خدمت گشتم و هرجایی خدمت بود جلو رفتم چون نقش خدمت را در درمانم و در زندگیم بزرگ دیدم و می بینم و برای همین است که عاشق خدمت کردن هستم.
 
زمانی هم که به نمایندگی استاد معین رفتم، به محض این که به من پیشنهاد شد در وبلاگ استاد معین خدمت کنم آن هم نه به عنوان مدیر وبلاگ، من قبول کردم و همکاری کردم و بعد هم گفتند که مسئولیت وبلاگ را به عهده بگیر و من هم قبول کردم و با بچه ها کار می کنیم.
 
فکر می کنم که خدمت کردن شرطش در کنگره فقط خواستن است، حتی برای همه چیز در زندگی و کائنات هم فقط باید خواست را داشت و فرقی نمی کند که چه جایگاهی دارم، مرزبانی یا نشریات یا آبدارخانه فرقی نمی کند و من یک سال هم مسئول نشریات آکادمی را به عهده داشتم.
 
6. درباره مرزبانی صحبت کردید، بگویید مرز کجاست و مرزبان کیست؟
 
مرز، مرز قوانین و حرمتهای کنگره 60 و اصول کنگره است و ما با یک جماعتی در کنگره سر و کار داریم که همه مصرف کننده مواد مخدر بوده اند و مصرف کننده اصولاً قانون نمی شناسد، حرمت نمی شناسد، من خودم هیچ مرزی برای رفتارهایم قائل نبودم و زمانی که به کنگره 60 آمدم، گفتند که یک حدودی و یک مرزی وجود دارد که در کنگره باید اینها را رعایت کرد و طبیعتاً یک سری افراد هم بودند که از این مرزها دفاع می کردند و نمی گذاشتند کسی از این مرزها بگذرد و من فکر می کنم که علی رغم این که مرزبان از مرزها نگهداری می کند، بیشتر خود اعضاء کنگره هستند که از این مرزها نگهداری می کنند.
 
من احساسم این است که مرزبان بیشتر مثل یک الگو است یعنی این که یک الگو که فقط ایستاده لب مرز و شاید به ندرت پیش بیاید که مرزبان جلوی کسی را بگیرد تا از مرز رد نشود (در کنگره 60) و همان قدر که مرزبان آنجا ایستاده، بچه های کنگره خودشان این تشخیص را دارند که از مرز نگذرند، شاید در طول 2 سال مرزبانیم در نمایندگی انقلاب و یک سال در نمایندگی سایت، به تعداد انگشت های دست مواردی بوده که ما بخواهیم به عنوان مرزبان جلوی کسی را بگیریم تا از مرز رد نشود و خود بچه ها به آن قوه تشخیص می رسند، شاید وظیفه مرزبان این باشد که مرز را نشان دهد.
 
7. در مدتی که در کنگره بودید طبیعتاً نشریات را مطالعه کردید آیا از خواندن آنها خسته نشده اید؟
 
من هیچ موقع از نشریات کنگره خسته نشده ام و اگر کلی بخواهم بگویم من هنوز که هنوزه کتاب عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر را مواقعی که می خوانم مطالبی را می بینم که انگار تا الان نبوده، من چند وقت پیش که کتاب را می خواندم به یک مطلبی رسیدم که خیلی برایم نا آشنا آمد و آن قدر در ذهنم سئوال پیش آمد که رفتم از انباری نسخه های قدیمی را پیدا کردم و دیدم که در آن کتابها هم این مطالب بوده و من فکر می کردم که در کتابهای جدید اضافه شده است و مطالب کنگره هیچ وقت کهنه نمی شود و بارها شده که نکات جدید پیدا شده و آن قدر علم کنگره زیاد است و آن قدر خوراک تغذیه در کنگره زیاد است که هیچ وقت برای ما تکراری نمی شود و من الان می توانم بگویم که روزی یک CD در محل کارم گوش می دهم و وقتی که گوش می دهم برایم پیش نیامده که تکراری باشد.
 
فکر می کنم بزرگترین نکته در این قضیه این است که اول من بتوانم اهمیت آموزش در زندگیم را بفهمم، یعنی این که من برای چه می خواهم کتاب بخوانم و برای چه می خواهم CD گوش دهم، آیا من کتاب را می خوانم که به راهنمایم بگویم که خواندم و اگر این گونه باشم اصلاً چیزی نمی فهمم ولی زمانی که من احساس کنم که من نیاز دارم آموزش ببینم و این آموزشها را می توانم در نشریات کنگره پیدا کنم، آن موقع آن قدر مطلب برای خواندن و گوش دادن هست که هیچ موقع تکراری نمی شود و دومین نکته این که آموزشهای کنگره یک الفبا اولش دارد که آن الفبا را می توان در جزوه جهانبینی 1 و 2 و در وادیها پیدا کرد، وقتی این الفبا را بفهمم اینها کمکم می کند که در ادامه آموزشهای کنگره مطالب جدیدی را که می خوانم بفهمم.
 
8. آیا آموزشهای کنگره در زندگی شخصی شما تأثیری داشته است؟
 
100%، من اگر الان به کنگره می آیم به خاطر این است که به این آموزشها در زندگیم نیاز دارم، من اوایل که به کنگره آمدم بعد از درمانم تا یک سال و نیم در کنگره بودم و بعد از این که سفرم تمام شد در نشریات آکادمی بودم و بعد از این که آرام آرام خواستم وارد فضای کار بشوم و زمانی که از کنگره جدا شدم و رفتم بیرون دیدم که نمی توانم کار کنم و نمی توانم با آدمها درست ارتباط برقرار کنم و نمی توانم در جمع آدمها درست زندگی کنم چون که آموزشهایی که دیده بودم یا آموزشهای زمان اعتیاد بود که همه غلط بود یا بودن در جمع کنگره بود و بچه های کنگره با آدمهای بیرون خیلی فرق می کنند و زندگی کردن با بچه های کنگره خیلی راحت تر از آدمهای بیرون است.
 
اگر توانستم در بیرون از کنگره، در کارم، زندگیم را بکنم این رفتار با آدمهای مختلف را در کنگره یاد گرفتم و حتی می توانم بگویم در مسائل کاریم و در مسائل اقتصادیم هم دارم طبق الگوهای کنگره عمل می کنم و می بینم که خیلی خوب جواب می دهد و وقتی که می گوییم جهانبینی کاربردی فقط برای درمان اعتیاد نیست و یک سری آموزش است که مانند کلید کار می کند و می توانند تمام قفل ها را باز کنند و وقتی که سر یک کاری می روید اگر ابزارهای آن کار را داشته باشید می توانید راحتتر آن کار را انجام دهید.
 
9. شما در کنگره کمک راهنما هستید، نقش شما در لژیون و تأثیر برقراری آن در شما چگونه است؟
 
من یک مدتی فکر می کردم که راهنما یعنی کسی که تمام نکاتی که من نیاز دارم را دقیقاً برای من روشن می کند، اما الان فکر می کنم که این گونه نیست، یک رهجو و یک مسافر زمانی که وارد کنگره می شود برای این که بتواند به هدف اصلی خودش یعنی درمان و بعد از آن به تعادل برسد، نیازمند حرکت در یک مسیری است و این مسیر در مورد افراد مختلف یکی نیست چون تخریب های افراد مختلف یکی نیست، راهنما نقشی که دارد این است که اول مبداً شخص را مشخص می کند و با توجه به نیازی که آن شخص دارد مسیرهای مختلف را جلوی پای او می گذارد و در ادامه آن حرکت بستگی به خود شخص دارد و راهنما فقط راه را نشان می دهد و می گوید آقای رهجو شما در حال حاضر در این مقطع برای رسیدن به هدفی که داری باید از این مسیر حرکت کنی و از آنجا به بعد دیگر به عهده خود رهجو است که حرکت بکند یا نکند.
 
حالا اگر با این فرضیه تأثیر لژیون را در خودم بگویم، خیلی از مسائل بوده که من به واسطه مشکلات و سئوالات رهجوهایم رفتم تا یاد بگیرم و خیلی نقاط کوری در زندگی و در مسائل جهانبینی بوده که شاید هیچ وقت به آن فکر هم نکرده بودم ولی زمانی که یک رهجو می آید از راهنمایش یک سئوال می کند یا مشکلی را بیان می کند اول این که این بازتاب زندگی گذشته خودم است یعنی باعث می شود که من یک مروری در آموزشهایی که در کنگره دیدم در ذهنم بکنم و شاید چیزی باشد که من مدتها به آن فکر نکردم، دوباره به آن فکر بکنم و این تکرار باعث می شود که آن دانایی موثر به وجود بیاید و دومین مسئله هم این است، مسائلی که هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم و نمی دانستم را مجبور می شوم بروم یاد بگیرم، یعنی راهنما همان قدری که آموزش می دهد در لژیون همان قدر هم آموزش می بیند، چون که برای آموزش دادن نیاز دارد که آموزش ببیند و یک معلم زمانی که می خواهد برود سر یک کلاس تا درس بدهد باید قبل از اینکه برود درس را باید در ذهنش مرور بکند و این برای یک راهنما هم وجود دارد و یک نکته دیگر هم این است زمانی که به عنوان یک کمک راهنما در رابطه با رهجوهایش هستی این کمک میکند که روزی به عنوان یک فرمانبر در رابطه خودم با راهنمایم که یک فرمانده است ایجاد کردم و امروز عکس این قضیه اتفاق می افتد یعنی یک کمک راهنما جایگاههای مختلفی را به عنوان یک فرمانبر و به عنوان یک فرمانده تجربه میکند و امروز من خودم فرمانبر راهنمای خودم هستم و از یک طرف دیگر فرمانده رهجوهای خودم هستم.
 
10. حس شما در مقابل رهایی رهجویانتان چگونه است؟
 
یک مقدار توصیف کردنش سخت است که چه حسی پیدا میکنم و میتوان گفت که یک مجموعه از حسهای مختلف است، یعنی اینکه یکی که احساس خوشحالی و شادمانی از اینکه یک انسان دیگه توانست از بند اعتیاد آزاد بشود و وقتی که خودم را در کنار آن شخص احساس میکنم شاید یک لذتی به اندازه روزی که خودم رها شدم را دوباره تجربه میکنم و لذت رهایی خودم دوباره بوجود می آید و هر سری هم وقتی رهجویی به رهایی میرسد در لژیونم، احساس میکنم که یک مقدار از تخریبهایی که برای خانواده ام و برای اجتماع بوجود آوردم را یک مقدار کوچکش را جبران کنم و احساس سبکی میکنم و یک مقدار از باری که روی دوشم است را برداشته شده و خیلی از حسهای دیگر.
 
11. حرف آخر ....؟
 
من در زمان مصرفم از مصرف مواد مخدر خیلی لذت می بردم و فکر می کردم که یک چیزی پیدا کردم که خیلیها از آن محروم هستند، واقعاً در یک مقطعی دلم برای کسانی که مواد مخدر مصرف نمی کردند می سوخت، می گفتم کسی که با مواد مخدر آشنا نشده از زندگی اش چه لذتی می برد و بعد از اینکه توانستم در کنگره به درمان برسم، برای تنها چیزی که دلم سوخت خودم بودم زیرا من خودم را 10 سال سرکار گذاشته بودم و خیلی چیزها و موقعیتهای زیادی را از دست داده بودم.
 
دلم برای آنها نسوخت، دلم سوخت برای این که چرا من درون جهل خودم، خودم را سرکار گذاشته بودم و فکر می کردم که از زندگی لذت می برم و مثل این که من یک عکس نقاشی و آن هم نه یک نقاشی قشنک، یک نقاشی غیر ماهرانه که یک نفر از یک گل کشیده بود را جلوی خودم گذاشته بودم و فکر می کردم که این زیباترین نقاشی است که در تمام دنیا وجود دارد اما زمانی که به رهایی رسیدم دیدم که در کنار آن گل زندگی می کنم و گل را می توانم ببینم و لمس کنم و می توانم بو بکشم و معنی لذت در زندگی برایم خیلی تغییر کرد، شاید خیلی از کسانی که مواد مخدر مصرف می کنند و خیلی از مصرف کنندهای امروز در وضعیت 10 سال پیش من هستند و فکر می کنند که خیلی لذت می برند ولی واقعیت این گونه نیست و همه سر کار بودیم و لذت این طرف قضیه است و این لذت را تا زمانی که تجربه اش نکنیم و تا زمانی که حسش نکنیم، کسی نمی تواند برایمان توصیف کند و باید به آن برسیم و درکش کنیم و در آخر هم این که خدا را شکر می کنم که در کنگره 60 هستم و امیدوارم و بزرگترین آرزویم در زندگیم این است که خداوند لیاقت بودن در کنگره را از من نگیرد و هر کجا که باشم فرقی نمی کند فقط بتوانم به کنگره بیایم و بروم، همین هم برایم یک نعمت است.
 
تهیه گزارش: مسافر سجاد اسماعیلی
 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .