تاریخ
دوشنبه 9 مهر 1397

دلنوشته؛ گذر از روزهای تاریک

موضوع : یادداشت
ما هنوز سفرمان را تمام نکرده‌ایم اما ایمان‌دارم یک روز ماهم به رهایی خواهیم رسید و از جهل و نادانی که به سر می‌بریم با تلاش خودمان به دانایی می رسیم ...
دلنوشته؛ گذر از روزهای تاریک

از روزهای سراسر تاریک زندگی‌ام می نویسم، تاریکی که حتی یک روزنه روشنایی در آن وجود نداشت و به‌گونه‌ای مرا احاطه کرده بود، حتی کوچک‌ترین خنده بر لبانم نمی‌نشست و شادی را از من گرفته بود. این تاریکی به‌ واسطه مصرف مواد همسرم بود و زندگی برایم معنا و مفهومی نداشت.مردی که تمام تلاشش را برای زندگی می‌کرد، باورم نمی‌شد دچار این بیماری شده باشد. وقتی همسرم می‌خواست بیرون از خانه برود دعا می‌کردم زنده به خانه برگردد. اگر در خانه هم بود شب‌ها دیر می‌خوابید، وقتی هم خواب بود باید به‌زور از خواب بیدارش می‌کردم.

تمام‌ روز و شبم شده بود گریه و دعا کردن، نمی‌توانستم باکسی درد دل کنم زیرا خانواده‌ام از مصرف همسرم خبر نداشتند و یا اگر چیزی هم متوجه شده بودند به این شدت نبود. محمد را همان محمد قبل تصور می‌کردند و هرکس ازلحاظ مالی مشکل داشت به سراغ همسرم می‌آمد و از او طلب کمک  می کرد. ولی در دوران مصرف همسرم زندگی ما به صفر رسید طوری شده بود که با خود می‌گفتم محال است زندگی ما از نو بنا شود.

بارها به کمپ‌های مختلف رفته بود، مشاوره های مختلف رفته و هر راهی که بود امتحان کرده بودیم. یادم هست آخرین باری که به کمپ رفته بود من و دخترم در تهران حدود چهار ماه تنها زندگی کردیم حتی به خانواده‌ام نگفتم. خیلی امیدوار بودم که این بار جواب خواهم گرفت و از دست این غول خانمان‌سوز راحت خواهیم شد، ولی بعد از سه ماه دوباره و خیلی بدتر از قبل به راهش ادامه داد.همسرم بی‌نهایت مرد دست‌ودل‌بازی بود، تمام اختیارات زندگی را به من سپرده بود و تمام تلاشش را می‌کرد که من و دخترم راحت زندگی کنیم اما متأسفانه راهش را بلد نبود و فکر می‌کرد با هر کاری می‌تواند دل مرا به دست آورد، به همین علت خیلی شرایط سختی را گذراند. وقتی این رفتارش را می‌دیدم دلم برایش می‌سوخت، هیچ‌وقت دلسرد نشدم و فقط برایش دعا می‌کردم که خدایا راه نجات را سر راهمان قرار بده تا بتوانم کمکش کنم. همیشه به همسرم امیدواری می‌دادم که اگر بخواهی مطمئن باش که خوب‌خواهی شد.

خداوند مسیر کنگره 60 را سر راه ما قرارداد. ما شش سال در تهران زندگی می‌کردیم و به علت مشکلات همسرم او را راضی کردم که به قزوین برگردیم. در آرایشگاه خواهر همسرم مشغول به کار شدم، روزی خواهر همسرم به من گفت که یکی از دوستانم می‌گوید برادر همسرم معتاد بوده و  دو سال است که به کنگره 60 می‌رود؛ الآن کمک راهنما شده و زندگی آن‌ها خیلی خوب شده است.

ما به کنگره 60 آمدیم و مرزبانان به گرمی از ما استقبال کردند، حرف‌هایی زدند که واقعاً امیدوار شدم و از خوشحالی در آسمان‌ها بودم. به من الهام شد که اینجا همان‌جایی است که زندگی مرا دگرگون خواهد کرد. این موضوع را با همسرم در میان گذاشتم و با اشتیاق زیاد پذیرفت و ما به کنگره 60 آمدیم.

ما هنوز سفر خود را تمام نکرده‌ایم ولی ایمان‌دارم یک روز ماهم به رهایی خواهیم رسید، از جهل و نادانی که در آن به سر می‌بریم با تلاش خودمان به دانایی خواهیم رسید. با امید به زندگی ادامه خواهم داد و هرگز ناامید نخواهم شد.از بنیان‌گذار کنگره 60 جناب مهندس دژاکام کمال تشکر رادارم که این راه درمان اعتیاد را به وجود آورد تا ما هم از این شهد شیرین بنوشیم.

 

نویسنده: هم سفر رقیه
لژیون هشتم، نمایندگی قزوین
تایپ وتنظیم:هم سفر مریم امینی

Share
تعداد بازدید از این مطلب : 670
ادامه مطالب در آرشیو یادداشت
دیدگاه شما
نام :  
ایمیل :  
دیدگاه :  
 
دیدگاه ها
7 نظر  
  • ستار
زمان ارسال
1397/09/15 0:37:11
با عرض سلام و ادب: بیست و یکمین سالگرد بنیان کنگره شصت که مصادف است با بیست و یکمین سالگرد تولد رهایی جناب آقای مهندس حسین دژاکام بزرگواروعزیز ،راصمیمانه به کلیه اعضای کنگره شصت ویژه آ قای مهندس دژاکام بزرگواروخانواده محترم ایشان تبریک عرض میکنم. با آ رزوی بهترینها برای همگی اعضای کنگره شصت مخصوصا جناب آقای مهندس دژا کام مسافر: ستار. از شعبه کرج
  • مسافرامیرحسین
زمان ارسال
1397/08/18 9:21:37
خدا قووت.موفق باشید ومطمعنا انجا شمارا پاداشی نیکو خواهد بود
  • مسافر محمد نمایندگی بوشهر
زمان ارسال
1397/07/24 13:22:23
باعرض خدا قوت و درود به این همسفر گرامی و مسافر محترمشان شما دارید العان بذر نیکو میکارید مطمئن باشید که ارامش و اسایش برداشت خواهید کرد وبه یاری حق رهایی و ازادی مسافرتان را خواهید دید انشاالا
  • نسرین همسفر
زمان ارسال
1397/07/17 17:7:14
الهی امین
  • مسافرمحمدباقر ازشعبه دانیال اهواز
زمان ارسال
1397/07/14 9:39:24
با سلام به شما همسفر محترم دلنوشته شما مرا یاد گذشته خودم و اشکهای همسفرم انداخت... امیدوارم که هرچه زودتر مسافر شما هم به رهایی برسد و خدمتگذار گنکره شود تا بتواند به هم نوعان خود کمک کند.
  • ندا لویی پاستور
زمان ارسال
1397/07/11 16:8:48
خط به خط دلنوشتتون برای من تداعی یک سری خاطرات بود .خدا روشکر میکنم که خدا کنگره رو برای شما سر راهتون قرار داده.انشاالله به زودی رهاییتون.موفق باشید
  • مسافر توحید
زمان ارسال
1397/07/09 14:58:23
خداقوت
آخرین عناوین
پربیننده ترین مطالب