آیا تا به حال شرح حال همسر یک معتاد را شنیدهاید؟ اگر پاسخ مثبت است، چقدر در مورد آن فکر کردهاید؟
واقعیت این است که تقریباً هر فردی، حداقل یک خانواده ای را که معتادی در آن است، میشناسد اما خیلی ذهن خود را معطوف به ساختار درون خانواده نمیکند، به دست نوشتههای زیر که شرحی بازنویسی شده از یک واقعیت در اطراف ما است توجه کنید:
این جمله در پاسخ به این سئوال که دوست داشتی همسرت چگونه باشد، داده شده است:
- دوست دارم شوهرم، مهربان باشد.
- به من عشق بورزد.
- زمان تنهایی بیشتری را با من بگذراند، متأسفانه هر وقت تنها میشویم، حوصله مان از هم سر میرود.
- ما بلد نیستیم با هم وقت بگذرانیم.
- ما بلد نیستیم از خودمان، از مشکلاتمان، از توقعاتمان و از خیلی چیزهای ساده دیگر برای هم حرف بزنیم.
- زندگی ما معطوف به مواد مخدر است، هر وقت مواد هست، زندگی هم هست.
راستی، چقدر سهراب به جا گفته است: «تا شقایق هست زندگی باید کرد.» اگر الان سهراب در زندگی ما بود دیگر حرف از بودن سیب و انار نمیزد، دیگر کودکان ما سرخی سیب و گلگوئی انار را فراموش کردهاند.
- دوست دارم مهمان بیاید، مهمانی برویم اما دریغ از مهمان و مهمانی رفتن.
- چقدر دلم میخواست که یک شب با شوهرم دوتایی، غذا درست کنیم، فیلم نگاه کنیم، با هم حرف بزنیم، با هم از دل تنگی هایمان بگوییم.
- زندگی ما برایمان وظیفه شده نه دوست داشتن، ما حتی نمیتوانیم به هم اعتماد داشته باشیم.
- ما محرم راز هم دیگر نیستیم، یک شب که شوهرم در شعف از تأثیر مواد مخدر بود، برای رفیق دود و دم خودش از روابط خصوصی و خلوتمان، از این که باید زندگی را یک کتابخانه بزرگ در نظر بگیریم و زن را همچون یک کتاب و این که تعهد بخشیدن به یک زن جز حماقت هیچ چیز دیگری نیست، حرف میزد. اگر شما باشید، تعهد برایتان معنا دارد؟ ... میترسم یک وقت حس انتقام به سراغم بیاید.
- خیلی وقتها دوست داشتم که در کارهایم با او مشورت کنم اما حیف که خیلی جاها قبولش ندارم.
- در زندگی ما کادو گرفتن و کادو دادن چقدر مسخره به نظر میرسد! حسرت کمترین دلخوشی ها در چشمان بچه هایم همیشه برق میزند.
- حسرت نظر دادن شوهرم در مورد رنگ روسری، مدل لباس، کوتاهی و بلندی موی سر و خیلی چیزهای ساده دیگر به دلم مانده.
- خدا نکند مریض بشوم، خیلی خنده دار است، هر وقت مریض بشوم، سمبل بهانه جویی تلقی میشوم، یک چیزی هم به شوهرم بدهکار میشوم.
- دوست داشتم از خودم، از احساساتم، از درونم، از این که آیا در زندگی مشکلی دارم یا نه، از من سئوال کند.
- دوست داشتم بدانم اگر من را نبیند، برایم دلتنگ میشود یا نه؟
- دوشت داشتم زندگی و خانه برایش مهم باشند، دوست داشتم به ما نشان میداد که دوستمان دارد.
- دوست داشتم بتوانم روی حرفهایش حساب کنم، دوست دارم با او سفر بروم، دوست دارم اگر کاری را به او می سپارم، به او اطمینان کنم اما دریغ و حسرت که نمی توانم.
- خیلی وقتها اعتقاد دارم که شوهرم پدر خوبی برای بچه ها نیست، نمیتواند این باور را در من ایجاد کند.
- دوست دارم یک جوری با من صحبت کند که به من این حس را که با یک مرد قوی دارم صحبت میکنم، منتقل کند.
- نوع حرف زدنش برایم خیلی مهم است، کلمه «عزیزم» را که خیلی دوست دارم، فقط زمانی به کار میبرد که با من کاری دارد.
- همیشه حسرت به دل مانده ام که از خواب بیدار شوم و ببینم که سفره صبحانه را پهن کرده است.
- دوست داشتم یک کمی به ظاهرش اهمیت میداد، این آن آدمی نیست که من با او ازدواج کردم.
این آن آدمی نیست که قبل از ازدواج روزی هزار دفعه از آرزوهایش برایم می گفت و هر دفعه با یک لباس قشنگ و گل در دست به سراغم میآمد ...!
- اینها خواسته زیادی نیستند اما شوهر من دیگر توان حداقل ها را هم ندارد.
چشمانت روشن
و چشمانم تاریک
نویسنده: علی امانی
منبع: وبلاگ نمایندگی هیدج
- تعداد بازدید از این مطلب :
6841