تاریخ
پنج شنبه 29 مهر 1395
تأثير كنگره بر زندگي من؛ دلنوشته اي به قلم همسفر صغري ، نمايندگي عمان ساماني
Share
موضوع : یادداشت
کنگره فاصله‌ای که بین من و خدای من به وجود آمده بود را با عشق پر کرد و الان اگر یک‌ رکعت نماز می‌خوانم با دل‌وجان می‌خوانم...
تأثير كنگره بر زندگي من؛ دلنوشته اي به قلم همسفر صغري ، نمايندگي عمان ساماني

چند سال پیش یکی از آشناها که از اعتیاد همسرم شنیده بود از من راجع به او پرسید و من خجالت کشیدم و جواب درستی ندادم، ولی بازهم به‌طور غیرمستقیم به من فهماند که جایی هست برای این مورد که خیلی خوب جواب می‌دهد، ولی من آن موقع به آخر خط نرسیده بودم و کارد به استخوانم نرسیده بود، زیاد اهمیت ندادم و از ذهنم پاک شد ...

 گذشت تا نیمه‌های سال ۹۴ که جریانی پیشامد که تحملم تمام شد و عقلم به‌جایی نمی‌رسید که این بار هم همان آشنا من را به رفتن به کنگره راهنمایی کرد، هنوز هم رفتن در اجتماعی به‌عنوان همسر یک مصرف‌کننده برایم سخت بود ولی پذیرفتم و تصمیم گرفتم برای یک‌بار هم شده بروم ولی در دلم خداخدا می‌کردم کسی من را در آنجا نبیند. وقتی آن روزبه کنگره رفتم و برای اولین بار پا به کنگره گذاشتم با برخورد صمیمانه مهماندار مواجه شدم و این برخورد صمیمانه یخ من را باز کرد و تا حدودی آرام شدم وقتی وارد سالن شدم محو تماشای لباس سفید بچه‌های کنگره شدم و برایم خیلی جالب بود که همه پوشش خاصی دارند وان هم سفید که این رنگ در دین ما سفارش شده است.

بعد از چند ثانیه به خودم آمدم روی صندلی نشستم و دیدم بچه‌ها یکی‌یکی میکروفون را با اجازه استاد می‌گیرند و صحبت می‌کنند، صحبت‌های آن‌ها را زیاد متوجه نمی‌شدم ولی با تمام وجود به حرف‌ها گوش می‌کردم چون آن معرف گفته بود به صحبت‌ها کاملاً گوش کن. تا جلسه به‌جایی رسید که استاد مراحل سفر را اعلام کردند وقتی روی جملات فکر می‌کردم باعقلم جور درنمی‌آمد و هنگ کرده بودم، وقتی اعلام سفرها شروع شد تا حدودی باور کردم که اینجا این اتفاقات خوب افتاده و در ذهنم مدام تکرار می‌کردم که این اتفاق خوب آیا برای من هم می‌افتد یا نه؟!

در آخر بعد از خواندن دعا افراد همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و این برایم خیلی جالب بود که افرادی که هرکدام از جایی آمده‌اند و همدیگر را نمی‌شناسند چگونه همدیگر را با عشق در آغوش می‌گیرند و برای یکدیگر آرزوی موفقیت می‌کنند، چیزی که از همه‌چیز برایم جالب‌تر بود و فکر من را به خود مشغول کرده بود این بود که چطور افرادی که در شرایط من هستند این‌قدر حال خوب دارند و شاد و سرحال هستند و انگار هیچ مشکلی نداشتند و ندارند.

بعدها متوجه شدم به خاطر این، این افراد حال خوبی دارند که مسافرشان رهایی یافته و به صراط مستقیم رفته‌اند و از ضد ارزش‌ها دوری کرده‌اند.

در خانه خیلی به صحبت‌هایی که شده بود فکر کردم و امید تازه‌ای یافتم، جلسه دوم و سوم را با ناامیدی از آمدن مسافرم رفتم ولی چون خیلی چیزها از کنگره دریافته بودم بادل جان می‌رفتم و لحظه‌شماری می‌کردم که روز دوشنبه بیاید و من به جلسه و لژیون بروم، اوایل روزهای پنجشنبه را به خاطر دیرتر شروع شدن جلسات و سختی‌های برگشت به منزل، نمی‌رفتم و اولین پنجشنبه‌ای که رفتم جشن همسفران بود که روز خیلی خوبی بود از مشارکت‌ها لذت بردم و لحظات دیدنی‌ای بین همسفران و مسافران پیش آمد که انگیزه من را چند برابر کرد.

هرچه به کنگره می‌آمدم آرامش بیشتری می‌گرفتم مخصوصاً از روزی که فهمیدم کتاب 60 درجه و سی‌دی‌ها و نشریات برگرفته از کتاب آسمانی‌مان هست، آرامش عمیقی سرتاسر وجودم را فراگرفت و خدا را از اعماق وجودم شکر کردم که به من ناچیز هم لیاقت حضور در کنگره را داد.

کنگره فاصله‌ای که بین من و خداي من به وجود آمده بود را با عشق پر کرد والان اگر یک‌رکعت نماز می‌خوانم با دل‌وجان می‌خوانم و یا وقتی می‌خواهم یک آیه از قران بخوانم دوست دارم قران را بغل کنم و روی چشمم بگذارم و بعد بخوانم و بافکر کردن به معانی قران آرامشم چندین برابر می‌شود وقتی می‌فهمی سرتاسر زندگی ما یک بازی بیش نیست و ما این‌قدر آن را جدی گرفتیم و گاهی حاضریم به خاطر آن دست به هر کاری بزنیم و اینکه شاید بشود گفت مشکلات زندگی ما مثل همان دعواها و جرزنی‌های خاله‌بازی دوران کودکی‌مان است ولی بعد که تمام شد متوجه می‌شویم که بازی بیش نبوده است و شاید به خاطر اشتباهاتی که انجام داده‌ایم خجالت بکشیم.

کنگره احترام به مسافرم را به من یادآوری کرد وقتی راهنمای عزیزم خام زری در لژیون به ما گفت، همسر شما بر شما ولایت دارد و وقتی در سر سفره عقد نشستید و به یک‌عمر زندگی با او بله گفتید یعنی ولایت او را قبول کردید و باید فرمان‌بردار اوباشید تا درنهایت به فرماندهی برسید و کلماتی این‌چنین باعث شد یخ عشقی که بین ما بود و چندین سال بود قندیل بسته بود کم‌کم آب بشود و کم‌کم حس کنم که هنوز احساس کمرنگی بین من و مسافرم هست و این احساس روزبه‌روز با باز شدن حس‌های بسته خودم پررنگ‌تر شد.

وقتی در کنگره پیمان الست به من یادآوری شد و فهمیدم که هرچه در این دنیا بر سر من آمده چیزی جز عدالت نیست دیگر ندیدن پدرم و همه‌ی سختی‌هایی که بعدازآن بر سرم آمد را آن‌قدر بزرگ نمی‌دیدم و قسمتی از مشیت الهی می‌دیدم و بر این باور شدم که شاید قرار است من و پدرم درزمانی و مکانی بهتر از این جهان زمینی همدیگر را ملاقات کنیم و همچنین مطمئنم که خدای مهربان راه کنگره را به من نشان داده است و مهر کنگره را در دل من انداخته است، یک روزی مسافرم هم می‌آید و مثل من راه زندگی‌اش را پیدا می‌کند.

در آخر از سرکار خانم مرجان و آقای کامران که کنگره را به شهرکرد آورده‌اند و این‌همه رهایی و حال خوش را موجب شدند تشکر می‌کنم و همچنین از راهنمای عزیزم خانم زری تشکر می‌کنم و به ایشان خدا قوت می‌گویم و امیدوارم هرچه در این جهان و جهان‌های دیگر از خداوند می‌خواهند برآورده شود.

و از خدای خودم می‌خواهم بااین‌وجود که آزمایش‌ها برای صیقل دادن و پرورش نفس ما هستند، از ما آزمایش‌های بالاتر از حد توانمان نگیرد تا بتوانیم از آن‌ها سربلند بیرون بیاییم. امین

 

نويسنده : همسفر صغري (لژيون خانم زري)
نگارش : همسفر بهاره
ارسال : مسافر محمد
نمايندگي عمان ساماني

Share
تعداد بازدید از این مطلب : 2719
ادامه مطالب در آرشیو یادداشت
دیدگاه شما
نام :  
ایمیل :  
دیدگاه :  
 
دیدگاه ها
4 نظر  
  • همسفر از شعبه دانیال اهواز
زمان ارسال
1395/09/30 11:6:2
با سلام وخدا قوت همسفر زیبا نوشتی ومرا به یاد روزای اولی که به کنگره امدم .انداختی واقعا روزای سختی را پشت سر گذاشتیم اما کنگره به ما زندگی بخشید .استفاده بردم استوار باشید
  • همسفر از شعبه دانیال اهواز
زمان ارسال
1395/09/30 11:6:1
با سلام وخدا قوت همسفر زیبا نوشتی ومرا به یاد روزای اولی که به کنگره امدم .انداختی واقعا روزای سختی را پشت سر گذاشتیم اما کنگره به ما زندگی بخشید .استفاده بردم استوار باشید
  • همسفر فاطمه از شعبه نیک آباد
زمان ارسال
1395/08/22 20:17:49
با سلام وخدا قوت به خانم صغری تمام مطالب را که نوشته ای صحیح وبرای همه ما این اتفاق افتاده است ولی خدا را شکر که الان متوجه اشتباه خودمان شده ایم
  • همسفر زری
زمان ارسال
1395/08/02 19:10:54
قله های بلند گام های مستحکم می طلبد و اهداف والا تلاشی ستورگ... خانم صغری عزیزم با ایستادگی و صبرت مشکلاتت را به زانو دربیاور و بدان که خدا هرلحظه از رگ گردن به تو نزدیک تر است. برایتان آرزوی آرامش و سعادت و رهایی می کنم...کنگره ای بمان...
آخرین عناوین
پربیننده ترین مطالب
:مشاهده آمار بازدید روزانه