قوانين بازي
براي اينكه وارد يك بازي شويم گام اول فراگيري قوانين آن بازي است مثلا در بازي شطرنج حركت مهره ها در بازي الك دولك ياركشي و تعيين زمين بل گرفتن پرتاب چوب و.... فرقي نمي كند چه بازي باشد گام اول ياد گيري قوانين است . شايد اين قسمت كمي خشك باشد ، ولي وقتي وارد بازي شديم، وضعيت به گونهاي ديگر ميشود.حال فرض كنيم كه قسمت اول را حذف نموده ، ناديده بگيريم. اگر همينطوري وارد بازي شويم ، بدون فراگيري قوانين بازي ، براي همبازي هاي خود مشكل درست ميكنيم و خودمان هم كلافه ميشويم ويا از خودمان قا نون در ميآوريم وبه طور قطع قوانين را زير پا ميگذاريم . اگر حريفان رندي داشته باشيم سرمان كلاه ميرود و خلاصه اينكه شلم شوربا ميشود . بازي لذتبخش و مفرح برايمان تبديل به كاري بيهوده ومزخرف ميشود.حالا برويم سر زندگي خودمان. اين زندگي ما هم شبيه يك بازي بزرگ وگسترده است. وقتي قوانين بازي را بلد نباشيم نمي توان انتظار چنداني داشت . ما در كنگره 60 معتقديم تمام مشكلات و بيچارگي ما در زندگي زير سر همين قسمت است. يعني ما به دليل اينكه قوانين زندگي كردن را نميدانيم مدام خطا ميكنيم وبراي خود و سايرين مشكلات درست ميكنيم. در جهان بيني ما به دنبال فراگيري قوانين زندگي هستيم .
نقش حس در توقف فرايند دانايي :
اگر يادمان باشد هدف اصلي نيروهاي باز دارنده توقف فرايند دانايي بود .اما هنوز درمورد اينكه چطور اين كار صورت ميگيرد ، هيچ صحبتي ننموده ايم .خوب است مثلث دانايي را به خاطر بياوريم : تفكر ـ تجربه ـ آموزش سه ضلع آن بودند. نيروهاي منفي يا بازدارنده كه حسهاي منفي وبازدارنده هستند، با كمك حسي كه همجنس خودشان است ، فرايند تخريب را كه شامل انهدام و انحراف است را به انجام مي رسانند. قبل از اينكه جلوتر برويم بهتر است به اين نكته اشاره كنيم كه نيروهاي باز دارنده بيشتر و اصولا دانائي موثر را هدف قرار ميدهند، چون براي آنها مهم تر، عدم توانايي در انجام عمل سالم است. قدرت تشخيص در مرحله دوم اهميت قرار دارد كه به دانايي مربوط ميباشد. در اين مورد اگر ما روي يك ضلع مثلث كار كنيم ويا حتي دو ضلع و يك ضلع را رها نمائيم چندان توفيقي در قدرت به اجرا در آوردن پيدا نمي نمائيم ، به خصوص اگر آن اضلاع قبلا به اندازه كافي رشد كرده باشند به عنوان مثال اگردرمثلث دانايي شخصي ، ضلع تجربه از ساير اضلاع بزرگتر باشد و اين شخص مدام دست به تجربه بزند وبه تجربياتش بيفزايد روز به روز مثلثش نا متقارنتر مي شود و دانائي موثر او رشد قابل توجهي نمي كند .
مثلث 2

با توجه به شكل : مثلث شماره 1 مربوط به وضعيتي است كه در آن سه ضلع به صورت نا متقارن رشد نمودهاند و مثلث شماره 2 مربوط به وضعيتي است كه شخص به جاي اينكه تفكر را تقويت نمايد، مدام به تجربيات خود افزوده است و اين امر باعث شده كه مثلث داناييش نامتقارنتر شود. اگر مثلث دانايي موثر را درون اين دو مثلث رسم نماييم ، متوجه ميشويم پس از افزايش تجربيات شخص و گذشت زمان قابل توجه، مثلث دانايي موثر رشد نا مطلوبي داشته است كه حتي مي تواند اين رشد در حد صفر ، شايد هم منفي باشد . نكته مهم اين است كه ،اگر چه نيروي بازدارنده بر روي هر سه ضلع كار مي كند ولي اگر مانع از رشد يك ضلع هم شود كار براي ما دشوار مي شود . هنر ما اين است كه به گونه اي عمل كنيم كه دانايي ما به دانايي موثر نزديك شود. به نظر شما اين سه حس كدامها هستند؟ بهتر است از تفكر آغاز نمائيم. چه چيز مانع تفكر كردن ميشود؟ در نوشتارهاي گنگره 60 در كتاب عبور از منطقه 60د رجه زير صفر جمله اي داريم تحت اين مضمون :ترس تفكر را ميخورد وتفكر خورده شده مانند غذاي فاسد غير قابل مصرف است . واقعا هم همينطور است زمانيكه مي ترسيم ديگر نمي توانيم ارتباط بين دادهها را برقرار نمائيم و از مجهولات به معلومات برسيم همه چيز را با هم قاطي مي كنيم مثلا لحظه اي كه يك شير مي خواهد به شكارچي حمله كند وشكارچي چند لحظ فرصت دارد تا تفنگش را فشنگ گذاري نمايد ، در اينجا ترس باعث مي شود تا نتواند اين كار ساده را به انجام برساند فشنگها را چپكي مي گذارد ، يا از دستش مي افتند ، خلاصه اينكه معلومات را هم نمي تواندبه هم ربط دهد چه رسد به مجهولات !! ويا وقتي قاتلي به دنبال ماست وما مي خواهيم وارد منزل شويم واز دستش خلاص شويم ، باز كردن در با كليد در آن زمان كاري دشوار محسوب مي شود ، پيدا كردن كليد مورد نظر، جا گذاري كليد در قفل ، ممكن است حتي كليد را در قفل بشكنيم .( البته بهتراست در اين هنگام نسبت به قاتل ديد مثبتي داشته باشيم!) پس مي توان گفت ترس يكي از ابزارهاي ذرات ناخالصي ونيروهاي بازدارند ه ما مي باشد كه اجازه نمي دهد ضلع تفكر رشد نمايد .
تجربه : خوب به نظر شما چه چيز يا چه حسي ميتواند مانع از تجربه كردن شود . اصلا چه حالتي ما را از تجربه محروم ميكند. مطمئـنا وضعيتي كه ما را از جمع ، مشاهده كردن وناظر بودن دور ميكند وما را در گوشه اي يا كنجي متوقف نموده واسير مينمايد. حس نا اميدي اين كار را به نحواحسن انجام ميدهد وفرآيند تجربه را متوقف ميكند. نااميدي ما را زمينگير ميكند ومانند كالبدي بي جان در گوشه اي رها ميكند. حركت مارا بدون اينكه در زندان باشيم در حصاري نا مرئي محدودميكند. نا اميدي يك انفرادي نامريي است. آيا جملات زير در حالت نااميدي برايتان آشنا نيست ؟ ديگرفايده ندارد ،كار من تمام شده است ، ديگر وقت مردن من است ، بايد تا آخر عمر اينگونه باشم ،با بدبختي بميرم ، كاش مرده بودم، مادر چرا مرابدنيااوردي. نا اميدي اثر غم و اندوه خارج از تحمل است و اصلا نااميدي بدون غم و اندوه پديد نمي آيد. هنگاميكه تلاش ما براي رسيدن به خواسته هايمان بدون تاثير ميشوند و زمانيكه بارها از راههاي گوناگون به جهت حل به مسائل حمله نمودهايم ولي آنها همچنان بدون تغيير به جاي ماندهاند ، اين حس ميتواند حالمان را حسابي جا آورد . در مسئله بيماري اعتياد پس از تركهاي مختلف و طاقت فرسا ، وقتي حسابي زور خود را زدهايم ديگر باورمان ميشود كه اين مسئله را بايد هميشه به دوش بكشيم . نا اميدي تجلي بار غمي است كه نمي توانيم آن را زمين بگذاريم .
حالا ديگر نوبت آموزش است : براي آموزش هم ، حسي است كه مانع از رشد آن ميشود وآن جيزي نيست جز منيت . هر تنابنده اي كه به اين مرض مبتلا شود اصلا نميتواند از آموزش چيزي برداشت نمايد . منيت به صورت زمينهاي وكلي ميتواند عمل نمايد، يعني اگر ما در مورد دانش وهنر به خصوصي منيت داشته باشيم ودر آن مورد خود مركز بين شده باشيم مثلادرس فيزيك، ديگر يادگيري وآموزش پذيري ما در آن مورد خاص وارد مرحله ركود ميشود. هرگاه فكر كنيم بهتر از همه فيزيك را مي فهميم آن وقت خود را به عنوان آموزگار خويش برمي گزينيم وديگر كسي نميتواند به ما آموزش دهد . هر قدر در اين حس پيش برويم حلقه تنگتر ميشود وما مي توانيم تنها چند نفر رادر حد واندازه اي ببينيم كه قادرند به ما آموزش دهند ، آنوقت نسبت به سايرين مانند يك موجود بسته عمل مي نماييم وآموزش پذيري مان نسبت به آنها صفر مي شود. با استاداني برخورد داشتهام كه دانشجويان خود رادر اندازهاي نمي ديدند كه بتوانند از آنها بياموزند. وقتي دانشجوئي ايرادشان را خاطر نشان ميكرد پس از چند بار توضيح، باز هم متوجه نمي شدند زيرا باور نداشتند كه بتوانند از دانشجويانشان مطلبي بياموزند . درنهايت ما به جايي ميرسيم كه فقط خود را قبول ميكنيم . اين بيماري در بين قشري كه با علم وهنر سروكار دارند شيوع بيشتري دارد . كه مي توان به آن منيت زمينهاي گفت .
تعريف منيت : منيت احساسي است ناشي از اينكه جايگاه خود را بالاتر از آنچه هست تصور نماييم . نشانه آن اين است كه توانايي هاي ما بر عليه ما وبه ضررما به كار ميروند واين اتفاق درست زماني ميافتدكه ظرفيت ودانايي ما در ابعاد و حد توانايي ها و استعدادهاي بروز يافته نباشند . در اين حالت ما با نيروي خودمان ضربه فني ميشويم . نقاط ضعف وناتوانيها نمي توانند منيت را ايجاد نمايند. كسي كه نوازنده ماهري در ساز گيتار است ميتواند در مورد گيتار نواختن دچار منيت شود والا شخصي كه اصلا نميداند گيتار چه شكلي است واز آن سر رشته ندارد نمي تواند در گيتار نواختن دچار منيت شود. ما در زمينه هايي كه دچار خود برتر بيني ميشويم آموزشمان كند و يا متوقف مي شود. در واقع فرآيند يادگيريمان دچار اختلال مي گردد . هرگاه شخصي كه ظرفيت لازم در او پديدار نشده است، در چند مورد نبوغي از خود نشان دهد، ممكن است تصور كند كه با بقيه فرق اساسي دارد و به قولي گل او را از جاي ديگري آورده و مايه افتخار و مباحات خالق هستي است ،. ساير همنوعانش از اينكه او در بين آنها است بايد شاكر و سپاسگزار باشند ، اين انديشه در ادامه به جايي او را هدايت ميكند كه قدرت يادگيري وجذب را از دست مي دهد و اصولا آموزش ناپذير مي شود. سالهاي متمادي بر او مي گذرد ولي همچنان در نقطهاي متوقف شده، دچار فرايند فرسايش مي شود كه مي توان انرا منيت كلي خواند . شا يد بسياري ا زما اين حالات را در يكديگر رويت كرده باشيم وآنرا به عنوان يك رفتار اجتماعي و خصو صيت اخلاقي پذيرفته باشيم و بگوييم يك چيز ذاتي است ولي متاسفانه بايد به عرضتان برسانم كه اينها بيماري هستند. اگر در شهري بيشتر آدمها چشمانشان چپ باشد، آنوقت اين توهم پيش مي آيد كه چپ بودن چشم يك امر طبيعي است و اگردرشهري بيشتر ساكنين آن به علت تغذيه نا درست به استخوان درد مبتلا باشند ، اين توهم پيش ميآيد كه استخوان درد يك وضعيت طبيعي است . زماني در دانشكدهاي استادي بود كه دقيقا سر وقت به كلاس مي رفت ، كلاسش را طبق برنا مه آموزشي تعطيل مي كرد واز وقت كم نمي گذاشت ، كلاس حل تمرينش هم برقراربود ، امتحان ميان ترم را برگزار مي كرد ،از روي نوشته پاي تخته كپي نمي كرد ، در موقع تدريس نكات تازهاي به ذهنش مي رسيد، خصومت شخصي را در نمره ورقه تلافي نمي كرد، هيچ كدام از استادان ديگر، به اندازه او اين مسا يل را رعايت نمي كردند دير مي آمدند و زود ميرفتند ، مي دانيد نظر ساير استادها در مورد اين شخص چه بود ؟ آنها مي گفتند او ديوانه است ، آنرمال است ، رواني است ! يك تخته اش كم است.! حال بهتر است برگرديم به سه نيرو. اثر سه نيروي نام برده ( ترس ، منيت ، نا اميدي ) در ما به صورت يك مقاومت چند جانبه وبزرگ بروز مي نمايد .
ترس
ترس : حسي است ناشي از در آستانه سقوط قرار گرفتن و يا از دست دادن چيزي. هنگامي كه در حال از دست دادن آزادي ، قدرت ، اعتبار ، توانايي ، ثروت ، محبت ، زندگي وحيات هستيم دچار ترس مي شويم .گويا در حال اسير شدن، در تله افتادن ، و يا در مخمسه قرار گرفتن مي باشيم . در ضمن ناشناخته ها مي توانند منشاء ترس باشند . اگر به مكان نا شناخته اي برويم كه آنجا تاريك باشد، ممكن است دچار ترس بشويم ، چون نمي دانيم با چه چيزهايي روبرو ميشويم . در اينجا ناشناخته بودن محيط، باعث بروز ترس در ما شده است . ترس باعث ميشود كه از روبرو شدن با خيلي از مسايل ويا تفكر پيرامون بسياري از اموري كه با آنها سروكار داريم ، سرباز زده و فرار نماييم. در اين مورد ما در جهت عكس شروع به حركت مي نماييم و يا در لحظه روبرو شدن جا خالي مي دهيم . در واقع ترس در ما دافعهاي ايجاد مي نمايد كه نتيجه آن، دور شدن از مسايلي است كه تفكر پيرامون آنها مي تواند باعث رشد ضلع تفكر در مثلث دانايي شود . ما از برخي مسايل فرار مي كنيم و به سمت مسايل ديگر جذ ب مي شويم و به آنها مي چسبيم ، يعني ترس، هم در ما اثر دافعه دارد و هم جاذبه . روز اول دبستان را به خاطر بياوريم ، برخي از بجه ها چند قدمي كه از مادرشان دور مي شدند كمي اينطرف آنطرف را نگاه مي كردند ، به عقب بر مي گشتند ومادرشان را سفت بغل مي كردند. دست آخر يا بر ترس خود غلبه مي نمودند و وارد جمع مي شدند و يا كار به گريه و زاري مي كشيد وممكن بود چند روزي هم طول بكشد. هنگامي كه بچه ها با يكد يگر ارتباط بر قرار مي كردند وهمينطور بر ترسشان غلبه مينمودند ، به شادي و شعف و جنب وجوش دست مي يا فتند. اگر بتوانيم از ترسهاي خويش عبور نماييم ، چنين حالتي را تجربه خواهيم نمود. براي عبور نمودن از ترس لازم وضروري است كه با آن روبرو شويم. نا گفته نماند كه ترس مي تواند باعث حفظ شدن ما از برخي بلايا باشد، ولي در اينجا منظور از ترس ، ترس منفي و بازدارنده است . پس اين نكته را فراموش نكنيم ، در هنگام ترس ميخواهيم از كارهايي فرار نماييم وبه كارهاي ديگري متوصل شويم . اكنون اين پرسشها مطرح است. 1- اينكه ترس از كجا پديد مي آيد، در واقع سرچشمه آن كجاست ؟ 2- چگونه ترس از بين مي رود ويا به قولي محو مي شود ؟ هنوز دانش مان براي اينكه به اين دو پرسش پاسخ دهيم تكميل نشده است ، ولي مي توان به اين نكته اكتفا نمود كه ترس همواره در مقابل از دست دادن بوجود مي آيد . از دست دادن آزادي ، ازدست دادن توانايي ، قدرت ، اعتبار ، ثروت ، محبت ، حيات ، يا زندگي ، در يك كلام احساس ناشي از اينكه در حال اسير شدن هستيم ويا ممكن است در تله بيفتيم و چيزهايي را از دست دهيم ، ترس ناميده ميشود . كه خوب ميدانيم ناشناخته ها مي توانند منشاء ترس باشند . به عنوان مثال : دير آمدن فرزندان به خانه ميتواند در والدين ترس به وجود آورد ، زيرا ممكن است آنها را از دست بدهند . شركت در امتحان ميتواند مولد ترس و اضطراب باشد، به دليل اينكه خراب شدن امتحان ممكن است باعث آبرو ريزي ما شود . و يا باعث اتلاف وقت (از دست دادن پارامتر زمان ) ، از دست دادن امكان ادامه تحصيل. تصور كنيد شما در امتحاني شزكت نمودهايد كه در صورت نياوردن نمره به خصوصي از دانشگاه اخراج شويد. قبل از شروع امتحان دچار چه حسي ميشويد؟ اگر پاسخ سوالها را بلد نباشيد چه طور؟! دو ساعت فرصت داريد تا پنج سال موقعيت را حفظ نماييد. هر قدر موقعيتها حساستر باشد شدت ترس به وجود آمده بيشتر ميباشد.مصرف اوليه مواد با ترس و نگراني همراه است ، زيرا اين احتمال را مي دهيم كه اسير و كرفتار شويم .
نا اميد ي
حس نااميدي در ما دافعه وجاذبه پديد مي آورد .مانند ترس. در هنگام نا اميدي تمايلي به انجام كارها نشان نمي دهيم ، مگر مجبور شويم. وقتي اين حالت وخيم مي شود يعني نيروي نا اميدي در ما قدرتمند ميگردد . خودمان را يك جا گم وگور مي كنيم ، كم حرف وبي صدا و بي حوصله مي شويم ، تلفن را از برق مي كشيم ، به خودمان ميگوييم ديگر كاري از من ساخته نيست . ميگوئيم روي من يكي حساب نكنيد ، نا اميدي هنگامي بروز ميكند كه ما با تمام وجود خواهان چيز ي هستيم و خواسته اي داريم ، ولي توان اينكه به آن خواسته برسيم را در خود نمي بينيم و نمييابيم . با تمام وجود مي خواهيم از اعتياد رها شويم ولي تمام درها را بسته مي بينيم و خود را خسته و ناتوان از پيكارهاي بي حاصل ، كه اغلب بسيار سنگين بوده اند و درد و رنج زيادي را به ما وارد كرده اند . نا اميدي تجلي فشار بار غم و اندوهي است كه نمي توانيم به زمين بگذاريم ، به دوش كشيدن اين بار دشوار است و گويا اين طور به نظر مي رسد كه زمين گذاشتنش دشوارتر. در اين حالت تنها به ياد روزهائي مي افتيم كه مواد مصرف نمي كرديم ، آزاد و رها بوديم ، بي پول نبوديم ، سر حال و پر انرزي بوديم ،روزگار خوشي داشتيم ، شاگرد اول بوديم ، جوان و زيبا بوديم ، تنها نبوديم . البته با ديده حسرت و افسوس. در حالي كه گوشه اي وارفته ايم ميگوييم آه چه بوديم وچه شديم وتصاويري را در ذهن خود مجسم مي كنيم كه از شكست هاي پي در پي ما و لحظات سخت ورنج آور خبر مي دهد. به سمت تصاويري جذب مي شويم كه بدبختي ما را بهتر نمايش مي دهد. در اين هنگام ما به عمق بيشتري از نا اميدي فرو مي رويم . گويا صدائي از درون مي گويد كار تو ديگر تمام شده است ، كاري از تو ساخته نيست ، خودت را مسخره كردي ، مال اين حرفها نيستي ، تاريخ مصرفت تمام شده ، مگر خوابش را ببيني كه از اين بلاها رها شوي. نكته قابل توجه اينكه : نوعي از موسيقي ميتواند نااميدي را تشديد نمايد. ما آهنگهائي گوش مي كنيم كه ما را در حس نااميدي نگه مي دارند. كه اغلب هم نسبت به اين آهنگها تعصب به خصوصي از خود نشان مي دهيم ، غافل از اينكه از چيزي دفاع مي كنيم كه در تخريب و ويراني ما سهم قابل توجهي دارد .در نااميدي از چيزهايي دفاع ميكنيم كه خود مولد ، منشاء و يا تقويت كننده نااميدي هستند.تلي از زباله را دور خود جمع ميكنيم ، بارهاي اظافه و به درد نخور . در تعريف نااميدي آورده شد كه (فشار ناشي از بار سنگيني كه به دوش مي كشيم) وسائل اظافه ، آت آشغال ، دوستان بي فايده.. . اثر نااميدي در ما باعث ميشود كه دور و برمان پر از چيزهاي اظافه باشد. نه از آنها استفاده مي كنيم و نه ميتوانيم رهايشان كنيم . خانه تكاني نمادي از حركت در خلاف جهت نااميدي است . لجاجت ، يك دندگي ، انزوا ، افسردگي ، خواب سنگين و نامتعادل ، پرخوري ، دفاع از روابط ويرانگر ، بي حسي ، بي انگيزه بودن و پوچي ، محصولات نااميدي هستند . يك روز در ماشين يكي از دوستان بودم ، آهنگي گوش ميكرد كه حتي حال متعادل ترين آدمها را بهم مي ريخت. وقتي در مورد تاثير مخرب آهنگي كه گوش مي كرد صحبت كردم ، با ناراحتي تمام مخالفت كرد كه برايم غير منتظره بود ، تمامي انسا نها ابتدا در مقابل مسئلهاي كه بخواهد وضعيت فعلي آنهارا تغيير دهد از خود مقاومت نشان مي دهند . چه تغيير در جهت خير باشد و چه در جهت شر ، ميزان اين مقاومت در تغييرات مثبت به جهالت ما ودر تغييرات منفي بهدانايي ما بستگي دارد . تصاوير و اصوات داراي قدرت چشمگير و باور نكردني هستند و در مقوله جهان بيني ، نقش آنها در جهت پيمودن سفر اول ودوم وحتي سوم بسيار مهم ميباشد . نيروي باز دارنده از اين ابزارها به جهت پديد آوردن حس هاي مخرب و ويرانگر به صورت بسيار زيركانه استفاده مي نمايد . كه انشاالله بتوانيم ما هم از اين ابزارها در جهت اهداف خودمان بهره لازم را ببريم . وقتي بايكي از بچه هاي كنگره { علي صالحي } در مورد قرص هاي اكس صحبت ميكردم، به من گفت برخي از آهنگها مخصوص استفاده از اين قرصها مي باشد ، آدمهاي معمولي حتي تحمل شنيدن اين آهنگهاي بخصوص را ندارند . نتيجه كلي : اكنون مي دانيم كه چرا در ما چنين نيروهاي وجود دارد و چرا اين حس ها در ما قدرت نمايي مي كند. حال فهميدهايم ، ترس ، نااميدي ، منيت ابزارهائي هستند در اختيار نيروهاي باز دارنده و قطب هاي منفي و نفس اماره به جهت اينكه مانع از رشد دانايي ما شوند. زيرا دانايي محكم ترين سپر در برابر تحقق خواسته هاي نا معقول مي باشد . حالا ميتوان اين پرسش را مطرح نمود كه حس هاي بازدارنده چگونه بوجود مي آيند ؟ نيروهاي منفي چگونه اين حالتهاي نا خوشايند را در ما پديد مي آورند منشاء آنها چيست ؟ براي پاسخ به اين سوال لازم است كه در مورد مكانيزم ذرات نفس ونحوه ارتباط آنها باهم دانش خودرا تكميل نمائيم . تا فراموش نكردهايم ، نااميدي ، منيت و ترس ، مثلث ( جهالت ) را تشكيل مي دهند.

نكته مهم : حسهاي منفي حتي در سفر سوم بروز مي نمايند ، زيرا تكامل در تمام سطوح بر قرار است وآموزش همچنان ادامه دارد . ولي فرق اصلي در اين است كه در سفر سوم شخص همواره در جهت فرمان مي باشد و اعمال چنين بزرگي در ديگران تخريب ايجاد نمي نمايد ، بلكه باعث آموزش مي شود . به عبارت ديگر يك مسافر سفر سوم از صراط مستقيم خارج نميشود ، ولي در سفر دوم انسان مي تواند به طور كلي از صراط مستقيم منحرف شود و به تاريكيها بازگشت نمايد .
قوانين حاكم بين ذرات نفس : 1- ذراتي كه داراي خواسته وحس مشترك هستند به سمت يكديگر جذب مي شوند ويكديگر را مي ربايند به قول معروف { آب مي گردد و گودال را پيدا مي كند } هرگاه قطرات جيوه را روي يك سطح پخش نماييم وهمين طور قطرات آب ، قطرات جيوه به سمت يكديگر جذب مشوند و قطرات آب هم به سمت يكديگر . خلافكاران همديگر را پيدا مي كنند و انسا نهاي صالح هم به همين طريق عمل مينمايند . اين قانون شامل تمام ذرات هستي مي شود ومي توان گفت هر كدام از ما در هستي مانند يك ذره عمل مي نماييم. در جهان هر چيز چيزي جذب كرد سرد سردي كشيد و گرم ،گرم
هر خواسته اي از بدو شكفته شدن تا به انجام رسيدن ، حس مخصوص به خود را پديد ميآورد. واين حس باعث جاذبه ويا دافعه بين ذرات نفس مي شود . خواستهها همانند دانهها و يا هستهها مي باشند ، تا زمانيكه در زمين ويا بستر مناسب قرار نگرفته اند شكفته نميشوند ، هرگاه دانه اي ساليان سال در كيسهاي بماند ، بدون تغيير مي ماند و جوانه نميزند البته در صورتي كه پوك نشود.! خواسته هاي ذرات نفس هم به همين ترتيب شكفته ميشوند . يعني براي شكوفايي به بستر مناسب نياز دارند ، از زمانيكه هسته در خاك قرار مي گيرد در آن تغييراتي بوجود مي آيد تا اينكه پس از مدتي پوسته خود را مي شكافد وجوانه مي زند. از اين لحظه حس به خصوصي در آن جريان مي يابد ، يعني خود منشاء يك حس مي شود. خواسته هاي معقول ونا معقول نفس براي شكفته شدن به بستر مناسبي احتياج دارند . 2- هرگاه بستر منا سب محيا شود ، ذراتي كه داراي خواسته وحس مشترك هستند دور يكديگر جمع ميشوند و به جهت تحقق خواسته خود سيستم هوشمندي را پديد مي آورند كه به آن (ساختار) گفته مي شود. حس مشترك مولد ساختار است.هم ساختار هاي مثبت وجود دارد وهم ساختارهاي منفي . ما در اينجا فعلا در مورد ساختار هاي منفي و باز دارنده صحبت مي كنيم ، زيرا مشكلات ما تا حد زيادي به آنها مربوط مي شود. ذرات نفس مي دانند كه هرگاه با هم متحد شوند قدرتمندتر مي گردند ورسيدن به خواسته ها برايشان سهل تر وآسانتر مي شود ،براي اينكه اين مطالب را كاملا متوجه شويم نظري به دنياي بيرون مي اندازيم . بر اسا س يكي از نوشتا رهاي كنگره 60 {تمام هستي در هستي ماست } يا به گفته امير مؤمنان (ع) ، انسان جهان اصغر است . آنچه در درون ما وجود دارد بايد مشابه وهمانندش در بيرون وجود دا شته باشد . نمونه ساده ساختار را ميتوان در يك اجتماع معمولي مثل يك شهر پيدا كرد ، مثلا كساني كه در كار توليد كفش هستند يا فروش لاستيك ، حمل ونقل ، كارهاي ساختماني نظير زدن دار بست ، دور هم جمع مي شوند و يك ساختار را بوجود ميآورند كه در اصطلاح به آنها اتحاديه ، صنف يا سنديكا گفته ميشود . بسياري از مشاغل براي خود اتحاديه يا سنديكا دارند ، حتي رئيس و هيئت مديره و از اين جور مسائل . قانون دارند و نرخ . سنديكا به آنها كمك مي كند كه بتوانند از حقوقشان دفاع كنند . ومنافع خود را حفظ نمايند .و در صورت امكان منافعي بيشتر و موقعيت بهتري كسب نمايند. در مقابل نوسانات بازار امنيت شغليشان حفظ شود.اگر شرايط بحراني شود آنها تصميمات بخصوصي مي گيرند ، مانند اعتصاب ، تحصن و تظاهرا ت .احتمالاً در اخبار شنيده ايد كه مثلا رانندگان كاميون در فرانسه دست از كار كشيدند، آن هم به دليل شرايط سخت كاري ويا پاپين بودن دستمزد . اين جور كارها همان تصميما ت اتحاديه است . به جهت حفظ منافع افرادي كه شغل مشترك ومنافع مشتركي دارند . ميتوان گفت كه آنها خواسته وحس مشتركي دارند . نمونه ديگري از ساختار ها كه بسيار هم معروف هستند سازمانهاي مافيائي است . اين سازمانها بسيار شبيه ساختارهاي باز دارنده دروني ما هستند .ميتوان گفت ايده برپايي اين سازمانها از روي ساختارهاي دروني خودما الهام شده است . اصولا ما تمام چيزهاي را در بيرون از خود به وجود مي آوريم كه به نوعي در درون ما هم وجود دارد و ما وقتي به درجه خاصي از ادراك وشناخت ميرسيم آنها را در جهان پيرامون خود پديد مي آوريم . مثلا كامپيوتر كه اختراع درجه 1 عصرما مي باشد از روي عملكرد مغز ساخته شده است و يا برنامه ويندوز كه قابليت انجام چند برنامه شامل تصاوير و اصوات را دارا است همانند ذهن ما كه در آن تصاوير و اصوات گوناگون به نمايش در آمده و پخش مي شوند و عمل مي نمايد ، بگذريم. داشتيم در مورد مافيا صحبت مي كرديم ، فكر مي كنم اولين بار اين تشكيلات ، به شكل كنوني در سيسيل ايتاليا پايگذاري شد ، البته مطمئنا سازمانهاي مشابهاي قبل از آن بوده اند، مانند فراماسونري . و اگر در تاريخ رد پايش را دنبال كنيم شايد در زمان اهرام هم ساختارها وجود داشته اند. سازمانهاي مافيائي در زمينه هاي مختلفي فعا لييت دارند ودر آمد آنها هم سر سام آور است ، مانند فروش اسلحه ، مواد مخدر ، قمار ، سكس ، الكل . شايد در آمد مافيا در مورد مواد مخدر از مرز 600 ميليارد دلار هم در سال بالاتر باشد و در مورد عنوان هاي ذكر شده ديگر، در همين حد و اندازه ها است . يعني در آمد كل مافيا در سا ل بالاي دو سه هزار ميليارد دلارمي باشد . شايدهم بيشتر.اگر اين رقم را با در آمد كشور خودمان مقايسه نماييم {در حدود سي ميليارد دلار }در آمد مافيا دست كم 70 برابر در آمد كشور ما مي باشد ! خوب ، اين سازمانها ميتوانند كشورها را بخرند و بفروشند .حالا فكر مي كنيد سرمايه آنها چقدر است ؟ نمي دانم 50 هزارميليارد دلار شايد هم صد هزار ميليارد دلار ، خدا مي داند ؟ اما آنچه به درد ما مي خورد برداشت نكاتي در مورد اين سازمانها است ، تا بتوانيم شناخت عميقي نسبت به ساختارهاي خود پيدا نماييم وبا آنها درست روبرو شويم . سازمانهاي ذكر شده درآمدشان از اسلحه ، مواد مخدر،الكل ، سكس ، قمار ... است كه براي مشتريان خود جز دردسر و بدبختي و جنابت نتيجه ديگري ندارد كه البته شامل حال خودشان نيز مي شود ، اكنون همه ما مي دانيم كه لا اقل مصرف مواد مخدر خواسته معقولي نمي باشد ، زيرا باعث بدبختي و بيچارگي ما شده است ، بقيه اقلام ( قمار ، اسلحه ، سكس ، الكل ) هم تخريب هاي مشابه اي بوجود مي آورند. ولي از همه مهمتر اينكه خواسته هاي نا معقول انسانها ، در واقع نفس گرسنه آنها باعث شده است كه برخي انسانهاي ديگر بتوانند با تشكيل سازمانهاي قدرتمندي با بر آوردن نياز نا شايست و نا معقول مردم منابع مالي عظيمي را براي خود ذخيره نمايند . در واقع همين خواسته هاي نا معقول انسانها بستري مناسب را براي تشكيل چنين ساختارهاي پديد آورده است . همان طور كه اشاره شد هر ساختار داراي دو هدف اصلي است : 1- حفظ وبقاي خود 2- رشد و توسعه ساختارها به صورت شبكه اي عمل مي نمايند ، حتما اكثر شما فيلم پدر خوانده را ديده ايد كه البته يك فيلم است ولي چندان هم بي ربط و غير واقعي نمي باشد در آن فيلم سران مافيا به دور هم جمع مي شدند كه هر كدام ريس يك خانواده بودند. در واقع هر كدام ريس يك ساختار بودند آنها در مورد سياست كلي اشان صحبت مي كردند هر گاه يكي از خانواده ها در خطر مي افتاد بقيه از او حمايت مي كردند و هرگاه خانوادهاي تخلف مي كرد با آن برخورد مي كردند و حسابش را مي رسيدند چون حفظ و بقاي كل سيستم مطرح بود . قوانين ذكر شده در بين ساختارها جاري است و رعايت مي شود هنگاميكه ساختارها با هم به صورت شبكه اي متحد باشند قدرتشان چند برابر مي شود حالا برويم به سراغ ساختارهاي دروني خودمان در درون ما ساختارهاي مانند اعتياد ، ترس ، نااميدي ، منيت ، تنفر ، كينه ، شهوت مي تواند وجود داسته باشند ، هر كدام از حسهاي ذكر شده مي تواند مولد يك ساختار باشد ، و اين طبق تعريف ماست هر دسته از ذزات نا خالصي نفس كه حس مشترك دارند با جمع شدن به دورهم يك ساختار منفي و باز دارنده را پديد مي آورند آنها به صورت شبكه اي با هم در ارتباط هستند و زمانيكه يكس از آنها دچار مشكل شود به كمكش مي روند و از آن حمايت مي كند زيرا مي داند اگر بگذارند يك ساختار مفهوم شود به زودي نوبت خودشان مي شود ، ساختارهاي بيروني داراي در آمد مالي وذخاير مالي هستند يعني پول وثروت را ذخيره مي كنند و به جريان مي اندازند و با آن سروكار دارند ولي ذخاير ساختارهاي دروني چيز ديگري است كه به آن انرزي مي گوييم
يك اصل مهم :
پول در جهان بيرون هم ارز با انرزي در جهان درون است ، البته از آن جايي كه پول از روي انرزي شبه سازي شده است كارايي وقدرتش همانند انرزي نمي باشد . قبل از ادامه بحث بهتر است كمي در مورد انرزي صحبت كنيم تاكنون دانشمندان به ماهيت انرزي در فيزيك وجود دارد ، انرزي : توان انجام كار را انرزي مي گوييم . يعني انرزي باعث انجام شدن كارها مي شود البته ما براي درك عميق تر مفهوم انرزي نمي توانيم به اين تعريف مقدماتي اكتفا نماييم . انرزي در تمام ذرات هستي موجود مي باشد ، حتي در فضاي خالي از جرم بيني سيارات ، ستارگان ، وكهكشان ها مي توان گفت جايي از عالم را نمي توان پيدا كرد كه فاقد انرزي باشد از اينرو شباهتهايي بين انرزي و حس وجود دارد ، براي دريافت و ادراك پيام ها ، نشانه ها ، ( سيگنالها ) وهمچنين براي ارسال پيامها ما به انرزي كه نياز داريم . كلامي كه از زبانمان جاري مي شود كاري كه براي خود و ديگران انجام مي دهيم ، مفهوم كارهاي ديگران براي ما و آنجه به نظر مي رسد به انرزي كه در اختيار داريم بستگي دارد . انرزي هيچ گاه از بين نمي رود تنها از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شود كه به اين مفهوم اصل بقاي انرزي گفته مي شود . براي انجام هر كار ابتدا به يك حس نيازمنديم وقتي در جهت حس مورد نظر حركت مي نماييم . انرزي دروني خود را از صورتي به صورتي ديگر تبديل مي نما ييم كه البته اين تغييرات در جهان بيرون تاثير مي گذارد . مسير حركت ما يا راهي كه براي رسيدن به هدف ( خواسته ) در پيش مي گيريم خود حايز اهميت است . با معادل گرفتن حس و نيرو با هم توانستيم از يك رابطه فيزيكي به مفاهيم فوق برسيم .
W=f *d كار انجام شده(انرژي) كه فرم كامل آن به صورت w= f.dx براي اينكه با اين مفهوم آشنا شويم و بيخودي وحشت نكنيم كاربرد آنرادر زندگي خود بررسي مي كنيم چون اكثرا چندان خاطرات خوشي از درس فيزيك نداشته ايم ممكن است جبهه بگيريم ولي به شما اطمينان ميدهم كه بسيار ساده تر از آن است كه تصور ميكنيد. شخصي را در نظر بگيريد كه داراي حس حرص و طمع است اين شخص با حرص و طمع شروع به حركت ميكند و به مال اندوزي و ثروت از راههاي نا درست مشغول ميشود چون حرص و طمع يك حس منفي است نمي تواند منجر به حركت از راههاي درست و شرافتمندانه شود پس از گذشت چند سال ثروتي انباشته ميشود كه نماد و تجلي انرژي در جهان فيزيكي است . اما ماهيت اين ثروت به ماهيت حسي بستگي دارد كه براي فراهم آوردنش به كار گرفته شده است .راههايي كه از آن طريق پول بدست مي آيد در واقع مسير حركت ميباشد كه در رابطه w =f X d با d نشان داده شده است . يك دعواي خياباني كه با حس خشم و نفرت صورت ميگيرد و در نهايت باعث تخريب ذهني و جسمي ميشود مثال خوبي است اعتماد به نفس و قدرتمند شدن در اثر كتكي كه به مردم ميزنيم در واقع ذخيره انرژي در اثر تخريب ديگران است در اينجا خشم و تنفر عقده و بيزاري حس حركت ميباشد چگونه درگير شدن و كتك زدن مسير حركت و اعتماد به نفس و قوي شدن و ذخيره شدن انرژي است كه با w نشان ميدهيم . انرژي هم مانند حس مي تواند مثبت يا منفي باشد براي اينكه بتوانيم فرقي بين انرژي و حس قائل شويم از مثال هسته و دانه استفاده ميكنيم البته شايد خيلي كامل نباشد ولي كاچي به از هيچي ! هسته را در خاك قرار ميدهيم رطوبت جذب ميكندكه باعث بيداري آن ميشود كه در واقع بيداري حس ميباشد. هسته جوانه ميزند و از مواد غذائي درون خودش استفاده ميكند سپس ازخاك آب نور انرژي ميگيرد و با جذب انرژي رشد ميكند هر چه قدر بيشتر رشد ميكند حس درآن نيرومندتر ميشود ميتوان گفت : انرژي باعث تقويت و يا تضعيف حس ميگردد . سطح انرژي : مي توانيم براي انرژي يك سطح در نظر بگيريم كه اين سطح به دو پارامتر كيفيت و كمييت بستگي دارد كه البته كيفيت مهمتر ميباشد كيفيت ميزان و قابليت مارا در ادراك و احساس تعيين ميكند در واقع عمق را شامل ميشود . هر قدر كيفيت انرژي ما بالاترباشد مي توانيم احساسات لطيفتر و زيبا تري از هستي را درك نمائيم كه در اصطلاح به آن ارتعاشات بالاترگفته مي شود .انسانهائي كه داراي ارتعاشات بالا تري هستند چيزهايي را از هستي ادراك حس و دريافت مينمايندكه براي سايرين مفهومي ندارد بر عكس آن هم صادق است ارتعاشات پايينتر نمايانگر كيفيت پايين انرژي بوده و به طيف تاريكيها مربوط ميشود انسانهايي كه داراي ارتعاشات پايين مي باشند اكثرا چيزهايي را از هستي دريافت ميكنند كه چندان خوشايند نمي باشد يعني جهان پيرامونشان سخت ، خشن ، زمخت ، بي عاطفه است . نتيجه كلي كه مي توان گرفت اين است كه ماهيت دنيايي كه درآن زندگي ميكنيم و احساسي كه نسبت به خود و هستي داريم به سطح انرژي ما بستگي دارد نه شخص ديگري و نه هيچكس ديگر . زماني كه گرسنه هستيم احساس ادراك ما با زماني كه گرسنه نيستيم فرق ميكند كه به دليل پايين و بالا بودن سطح انرژي ما است . زمانيكه خمار هستيم سطح انرژي پايين چنين وضعيتي را پديد مي آورد نشئگي هم در واقع وضعيتي است كه به دليل بالا رفتن سطح انرژي اتفاق مي افتد . انتقال انرژي از يك نقطه به نقطه ديگر باعث پديد آمدن حس ميشود به شرط آن كه دو نقطه ذكرشده داراي ساختارهايي باشندكه بتوانندآنرا حس نمايند اين دو نقطه ميتوانند دو انسان وحتي دوقسمت ازوجود يك انسان باشد و چيزهاي ديگر مانند انسان و حيوان انسان و گل . . راستش را بخواهيد خود من هم به سختي تفاوت حس و انرژي را متوجه شده ام براي اينكه مطمئن شوم شما هم متوجه شده ايد از يك مثال استفاده ميكنم . مثال استخر آب : يك استخر را در نظر بگيريم در ديواره هاي اين استخر حفره هايي در ارتفاعهاي مختلف تعبيه شده است .درون استخر را با آب پرمي نمائيم اين حفره هادريچه هايي دارند كه باز و بسته مي شوند هم آب از آنها خارج ميشود و هم آب به درون آنها ريخته ميشود . اگر آب استخررا انرژي در نظر بگيريم زلالي و پاكي و يا آلودگي آب درون استخر كيفيت انرژي ميباشد و مقدار آب يا حجم آب كميت انرژي را نشان ميدهد هنگاميكه آب درون لوله ها يا حفره ها جاري ميشود احساس پديد مي آيد . اگر آب درون استخر پايين باشد بسياري از حفره ها به دليل اينكه بالا تر از سطح آب هستند نمي توانند آبي را به بيرون منتقل نمايند . لذا حسي پديد نمي آيد . مثلا نمي توانند به ديگران محبت كنند. اين امر به دليل پايين بودن سطح انرژي است . هر كدام از حفره ها را مي توان به طيف بخصوصي از حس نسبت داد . حال اگر در استخري سطح آب بالا باشد ولي آب درون استخركثيف و آلوده باشد آب جريان ميابد ولي فقط ميتواند تخريب در اطراف خود ايجاد نمايد محيط اطراف استخر مبدل به لجنزار مملو از پشه و حيوانات موذي و گياهان هرزه ميشود . زمانيكه آب درون چنين استخري ريخته ميشود حتي اگر آب زلال و پاك باشد با تركيب شدن با آب آلوده درون استخر آلوده و كثيف ميشود . ممكن است در درون ما برخي ساختارها وجود نداشته باشند در اين صورت ما نمي توانيم نسبت به برخي از مقوله ها احساس داشته باشيم . اگر بخواهيم آن حسها را در درون خود پديد آوريم. دانائي كه پيش تر در موردش صحبت كرديم نمايانگر شكل و ابعاد استخر دروني ما است يعني ظرفيت استخر به ميزان دانائي ما بستگي دارد . دانائي بيشتر = گنجايش و ظرفيت بيشتر . هرگاه آب درون استخر زلال و پاك باشد نسبت به آلودگي و آشغالي كه درون آن ريخته ميشود حساس بوده و عكس العمل نشان مي دهد به عبارت ديگر ورود كوچكترين لكه وآشغالي قابل مشاهده است ولي زمانيكه ناخالصي هاوناپاكي هازياد باشند و آب استخر كثيف و آلوده ديگر ورود زباله ها و لكه هاي چربي ، نا خالصي ها قابل تشخيص نميباشد. ورود يك قطره چاي به درون ليوان آب جوش واضح و آشكار است ولي ورود همين قطرهبه درون ليوان چاي فكر نميكنم قابل تشخيص باشد . بسته بودن حس : اين حالت به وضعيتي گفته ميشودكه ما قادر نيستيم برخي پيامها و امواج راحس مي نمائيم مثل حالتي كه شخصي به ما علاقه مند است ولي ما متوجه علاقه و احساس او نسبت به خود نمي شويم . بر اساس مثالي كه مطرح نموديم بسته بودن حس به دليل پائين بودن سطح انرژي و يا نبودن ساختار به خصوصي در درون ما حاصل ميشود البتهممكن است طبق فرمان حس بسته شود كه دلايل مخصوص به خود را دارد . اگر بيداري حسي در تكامل و تعادل ما نقش مخربي داشته باشد طبق فرمان آن حس بسته ميشود . لذت : لذت بردن در اثر جابجائي انرژي پديد مي آيد از دست دادن انرژي ، بدست آوردن انرژي تغيير انرژي از يك صورت به صورت ديگر مي تواند باعث لذت شود. اين تعريف بسيار شبيه تعريف حس ميباشد كه البته جاي تعجب ندارد چون لذت خود يك حس است . از آنجايي كه لذت بردن مي تواند بر اثر بالا رفتن يا پايين رفتن سطح انرژي به وجود بيايد و اين امر به راحتي قابل تشخيص نمي باشد ممكن است باعث انحراف و خطاي بزرگ شود يعني كه ما نمي دانيم آيا انرژي از دست داده ايم يا دريافت نموده ايم انرژي ما به صورت كاملتري تبديل شده است و يا به صورت انرژي با ارتعاشات پايين تر . در مراتب پايين دانايي ما عموما فقط به اين مي انديشيم كه چگونه لذت ببريم و مدام به دنبال كسب لذت هستيم اين هيچ چيز بدي نمي باشد ولي به چه بهايي ؟! بايد بدانيم كه در مقابل چه چيز اين لذت را ميبريم لذتي كه در اثر تبادل انرژي هاي مخرب و ويرانگر باشد در نهايت باعث توليد رنج و گره در ما ميشود مانند مصرف مواد مخدر ، انحراف اخلاقي ، كه خيلي وقتها بسيار هم لذت بخش مي باشند . حتي پول در آوردن از راههاي نا درست بدون زحمت كلاه سر همنوعان خود گذاشتن از همين موارد ميباشند . در هستي زيبائيهاي بسياري وجود دارد كه ما حتي تصورش را هم نمي كنيم اگر اكنون آنها را دريافت و ادراك نمي كنيم و دور از دسترس ما مي باشند عموما به اين دليل است كه ما ظرف وجودي خويش را آلوده نموده ايم .و يا ظرف وجودي ما آنقدر كوچك است كه نمي تواند ذره اي از عظمت هستي وخالق آنرا درخويش بگنجاندهر قدرظرفيتما افزايش ميابد به همان نسبت به سطوح بالاتري از انرژي دست مي يابيم و ارتعاشات بالا تر را جذب و دريافت مي نمائيم آنوقت به آرامش و لطافتي مي رسيم كه شايد براي خيلي از ما تنها يك رويا و افسانه باشد . دامنه ارتعاشات امواج يعني فركانس آنهابي انتها است تا بي نهايت ، مشكل از ماست كه نمي توانيم آنها را جذب و ادراك نمائيم گاهي وقتها حوصله امان سر ميرود و مي خواهيم هر چه سريعتر آنها را حس نمائيم و آنوقت دست به كارهاي غير طبيعي ميزنيم كه در اصطلاح كائنات به آن بي روشي يا نقص فرمان گفته ميشود . آنوقت بدون در نظر گرفتن ظرفيت خويش ذخاير ميادين انرژي خود را آزاد مي نمائيم ( با استفاده از قرص ، مواد ، جادو .... ) سطح انرژي را بالا ميبريم كه در اين صورت آب از درون استخر فوران ميكند سدها مي شكنند و بلائي بر سر صورآشكار و پنهان ما مي آيد كه خداوند از اينكه موجوداتي مانند ما را خلق نموده پشيمان ميشود . مثال استخر در واقع تصويري بسيار ساده است از وضعيت دروني ما مي باشد . حال كه صحبت به اينجا كشيد بد نيست كمي در مورد مراكز انرژي بدن ( چاكراهها ) توضيح بدهيم و تاثير اعتياد را بر روي آنها بررسي نمائيم . در هفت نقطه از بدن ما مراكز انرژي وجود دارد اين مراكز به صورت مخروط هايي هستند كه راس آنها متصل به بدن ماست و دهانه آن به سمت بيرون پنچ تا از آنها داراي دو قسمت پيشين و پسين مي باشند ودو تاي ديگر يك ورودي دارند به ترتيب از پايين به بالا چنين نامگذاري شد هاند چاكراي تحتاني ، جنسي . خورشيدي . قلب . گلو . چشم سوم . تاج . چاكراي تحتاني . وتاج يك ورودي دارند وبقيه دو ورودي دارند وبقيه چاكراهها همانند گردابها و كردبادهايي هستند كه انرزي را از كاينات دريافت نموده به داخل سيستم ما هدايت ميكنند ويا بر عكس از درون ما به بيرون مي فرستد اكثر چاكراهها دار اي مخروط هاي هم مركز ريزتري هستند كه با سرعتها مشخص درون ما به بيرون مي فرستند ( هر چاكرا خود داراي چندين مخروط ريزتر است . در اين حركت دوراني طيف هايي از انرزي به داخل و خارج سيستم ارسال مي شوند اين چاكراهها تقريبا شبيه همان حفره هاي هستند كه در مثال استخر آورده شد . هر گاه سرعت چرخش مخروط ها و يا جهت حركت آنها و همين طور تقارنشان بهم بريزد اختلاعاتي در ادراك و احساس ما پديد مي آيد براي برداشت بهتر مي توانيد آنها را مانند فن ها ويا تهو يه هايي با پره هايي خميده در نظر بگيريد جهت حركت تعيين مي كند كه هوا ازبيرون به درون وارد شود يابر عكس مصرف مواد مخدر اسيد ها بدتر از آن قرص هاي روان گردان بخصوص قرص اكس تازي روي چا كراهها تاثيرات مخربي مي گذارد . بدين صورت كه با تغيير سرعت چرخش و يا معكوس كردن جهت چرخش لذت و احساس دريافتي را از حالت معمول خارج مي نمايد .
بالا رفتن سرعت چرخش مخروطها خطرناك بوده و باعث پاره شدن جدار چاكراهها مي شود ( سرعت بالاي تهويه مي تواند منجر به شكسته شدن پره ها و يا سوختن تهويه شود .) ممكن است اين آسيب تب تمام عمر ويا مدت زيادي همچنان باقي بماند . آسيب ديدگي چاكراه كه در هاله تابان انسان قابل رويت مي باشد ( البته توسط شخص هاله بين ) باعث اختلال در ادراك و احساس مي شود كه به آن اختلال شعور كفته مي شود . حركت معكوس مخروطها مي تواند ذخاير انرزي هاله ما را به بيرون پرتاب نمايد كه البته كيف هم دارد يعني لذت بخش است . فوران انرزي باعث بروز توانايي هاي عجيت و بي نظير در ما ميشود كه احساس ناشي از آن خوشايند است گويا به قدرت جادويي دست يافته ايم كه ديگران فاقد آن هستند دوام اين حالت چندان طولاني نمي باشد پس از فروكش نمودن انرزي و رسيدن كفگير ته ديگ ما ميمانيم و وجودي تهي ساختارهاي منهدم شده . چاكراهاي آسيب ديده ، هاله تابان : ميدان انرزي اطراف بدن را هاله تابان مي نامند وضعيت هاله تابان يعني فرم رنگهاي آن و ارتعاشاتش نماينگر وضعيت ماست وجود بيماري ها گره ها ناراحتي ها حتي قبل از بروز آنها در برخي موارد قابل رويت و تشخيص براي شخص هاله بين و متخصص است . هاله تابان در حالت تعادل مانند سپري غير قابل نفوذ عمل مي نمايد هر چيزي نمي تواند به درون آن راه يابد اما در صورت آسيب ديدن همانند شهري است با ديوارهاي مخروبه كه هر دزد و حيوان و جنايت كاري مي تواند وارد آن شود كابوس هاي وحشتناك توهمات حالت هاي رواني كه مصرف گنندگان قرص هاي نظير اكسي تازي و اسيدها و -- دچار آن مي شوند در واقع عوارض مصرف انها است به دليل آسيب ديدگي هاله تابانشان در ضمن قر صهاي روان گردان را فراموش نكنيد كه دست كمي از آنها ندارد . شكل ظاهري و وضعيت بهم ريخته – زردي . رنگ پريدگي به دليل تخليه شدن وجود انسانها از انرزي است دقيق ترين تعريفي كه از مرگ مي توان داشت بر اساس هاله تابان اطراف بدن ما محو وناپديد شود . يعني ميدان انرزي اطراف ما تهي از انرزي گردد . تخليه بيش از حد انرزي به دليل زياده روي در مصرف مواد ذكر شده ميتواند چنين وضعيتي را پديد آورد . يعني مرگ . دوستان عزيز . با اجازه دوستان ميخواهم در مورد خودم صحبت كنم البته در مقدمه كتاب عبور از منطقه 60 درجه زير صفر در قسمت پيشاني دفتر در مورد گذشته خودم و خانواده ام صحبت كرده ام مطالبي كه اكنون مي خوانيد مر بوط به دوران پس از آن است . سا ل 76 وارد دانشگاه علم و صنعت شدم رشته فيزيك در حاليكه دو سال قبل معدلم 11 بود و پنج تا نمره تك داشتم شاگرد بيست و هفتم كلاس سي و پنج نفري آن هم از مدرسه اي كه هر سال تنها يك نفر قبولي در دانشگاه سراسري داشت . وقتي وارد دانشگاه شدم در بين قبول شدگان رشته خودم بالاترين در( نمره )درس فيريك را بدست آوردم . قبول شدگاني كه از مدرسه هاي خوب و معتبر بودند وخود شاگرداني ممتاز و زرنگ اين موفقييت براي خودم و اطرافيانم تعجب آور بود . اكنون هم قطارهاي من بهترين شاگردان . دبيرستان ها بودند . در حاليكه دو سال قبل با به اصطلاح تنبلها و در س نخوانها دوستي و معاشرت داشتم و حتي اميدي به گرفتن ديپلم هم نداشتم تنها سلاح خواست قدرتمندي بود به جهت قبولي با تمام وجود خواستم كه وارد دانشگاه سراسري شوم شكوفايي اين خواسته با بيداري حس باعث گرفتن چنين نتيجه اي شده بود . بدون كلاس كنكور وبدون معلم . ولي متاسفانه ظرفيت اين موفقيت را نداشتم گويا نا خالصي هاي بسياري در وجودم نهفته بود دچارمنيت شدم و توقعم نسبت به خودمبسياربالارفت باگرفتن بهترين نمره انتظار داشتم همه چيز را بهتر از ديگران متوجه شوم و جلو دار و صفشكن آنها باشم . ترم اول به خير گذشت از ترم دوم با استادي روبرو شدم كه به راستي پوستم را كند تنها كساني مي توانستند بياموزندكه مطيع كامل و كوشا مي بودند توقع بالا، احساس حسادت نسبت به شاگردان ديگر وجودم را فراگرفت از اينكه نمي توانستم بهترين باشم سر خورده شدم ديگر نتوانستم از آموزش كلاس بهره اي ببرم در مقابل پرسشهاي استاد ناتوان شدم. من جايگاهم را بالا تر از آنچه بودم مي ديدم ولي نا توانيم در درك آموزشها وضعيت ديگري را برايم ترسيم مي كرد تا آنجا كه توانستم اين وضعيت را توجيه كردم وتقصير را به گردن شرايط بد ، خسته بودن ، خشك بودن مطالب درسي و بدي استاد انداختم خشم و تنفر از اين شرايط دست از سرم بر نمي داشت اما زماني رسيد كه ديگر نتوانستم به اين كار ادامه دهم ، به محض روبرو شدن با امتحان ميان ترم اعتماد به نفسم فرو ريخت به اندازه نمره 4 هم نتوانستم از آن امتحان نمره بگيرم . سقوط من با ترس مهيبي همراه بود ترس از دست دادن .... در تنهائي شروع به خواندن كردم ولي كمتر نتيجه گرفتم زيرا اين حسها ذهنم ، وجودم را پر و احاطه كرده بودند از اينكه نمي توانستم از آن سطح خارج شوم كم كم نا اميدي هم به كمك ترس ومنيت آمد . دانشگاه سرزمين روياها برايم تبديل به بدترين كابوس زندگي شده بود . كابوسي كه در روزها هم دست از سرم بر نمي داشت .يك ماه آخر هم فرار را بر قرار ترجيح دادم و به سر كلاس نرفتم ظرف سه ماه آنقدر ضعيف شده بودم كه در پايان ترم از شركت در امتحان آزمايشگاه كه ساده ترين درسها بود خود داري نمودم. هنوز هم نمره صفرش در كارنامه ام نور افشاني مي كند ديگر عقلم درست كار نمي كرد پايان ترم از درسي كه قويترين بال پروازمن بود نمره پنج گرفتم با معدل 6/9 مشروط شدم يعني از معدل هم تك آوردم آرزوئي كه در دبيرستان هم به آن دست نيافته بودم. هنگام ثبت نام دانشگاه يك رواني به تمام معني بودم حالا ديگر واقعا ظرفم خالي ازمعلومات بود . ظرف كه چه عرض كنم آبكشي دستم بود كه رطوبت را هم نمي توانست در خود نگهدارد با سوراخهائي از جنس ترس و نا اميدي و منيت . زياد آفتابي نمي شدم مبادا در جمع سئوالي از من بپرسند و آن وقت بيسواديام آشكارشود و آبروي باقي ماندهام نيز برود. در آن زمان تنها فكر مي كردم آبرو و شخصيت به حل كردن مسئله و معادله است . دوباره روز از نو روزي از نو رفقايم يكي دو تا از بچه هاي مشروط شده بودند كه افكار و انديشه آنها مانند خودم بود . چشم ديدن بچه هاي درس خوان و زرنگ را نداشتم گويا چيزي به آنها داده بودم و حالا نمي توانستم پس بگيرم درست مثل اينكه ارث و ميراث پدري ام را خورده اند با بچه هايي كه مشروط شده بودند احساس همدردي ميكردم و به سمت آنها كشيده ميشدم با مسخره بازي دراوردن و تيپ اسپرت زدن وانمود ميكردم كه خيلي بي خيال و سر حال هستم غرورم اجازه نمي داد تا مشكلم را با دوستان واقعي ام مطرح كنم آنها را همچنان دشمنان خود تصور مي كردم و با ديده خشم و بيزاري به آنها نگاه مي كردم . درست مانند معتادين خواهان مصرف كه از آدمهاي سالم بدشان مي آيد آنها را مسخره مي كنند و در عوض نسبت به خود و ساير به اصطلاح دوستانشان ارادت دارند و وقتي متوجه برگشت خوردن يكي از آشنايان ميشوند نميتوانند خوشحالي خود را پنهان نمايند و البته خود تا موقعي كه در اين انديشه ها هستند نمي توانند رها شوند و به تعادل برسند . ترم سوم با اين اوضاع و احوال شروع شد. مدام پيش خود نقشه روبرو شدن با درسها را مي كشيدم كه البته هيچكدام هم اجرا نمي شد صبح از خانه به قصد كلاس دانشگاه خارج مي شدم ولي به جاي حركت به سمت شرق به سمت غرب مي رفتم و از تپه هاي عباس آبادسر در مي آوردم تنها مي نشستم و فكر ميكردم چه خاكي بر سرم بريزم من اينجا چكار مي كنم احساس نا اميدي نمي گذاشت كه دست به تجربه بزنم به همين خاطر اكثر كلاسها را نمي رفتم ، خانه بهترين جاي دنيا بود . پناهگاه و سنگرم محسوب مي شد. وقتي يكي از كلاسها تشكيل نمي شد قند توي دلم آب مي شد با خوشحالي به خانه مي آمدم و به محض ورودم حدود نيم ساعت تا يك ساعت سازي ميزدم و براي خودم آهنگي مي ساختم چاي و قهوه مي خوردم تلويزيون نگاه ميكردم ورزش ميكردم و همين طور مطالعه خارج از درس . مدام فكر مي كردم خلاصه در منزل كلي كيف ميكردم يكي دو تا رفيق بدتر از خودم داشتم كه آنها هم سرشان درد مي كرد براي اينجور كارها روزهاي گذشتند ومن از دانشجو بودن تنها يك كارت دانشجوي را با خودم حمل مي كردم. يك روز سر كلاس رياضي استاد بچه ها را پاي تخته مي فرستاد به جهت حل مسيله و من كه هم هر از به تشخيص نميدادم نگران و مضطرب . خلاصه آنقدر ترسيده بودم كه مي دانستم به محض رفتن پاي تابلو تابلو مي شوم دستم را بالا بردم حدود نيم ساعت از وقت كلاس باقي بود . استاد پرسيد چه مي خواهي گفتم با اجازه من وقت دندانپزشكي دارم اجازه ميدهيد كه بروم استاد گفت بفرماييد . نفس راحتي كشيدم و از كلاس خارج شدم چند لحظه اي احساس راحتي ميكردم بعد كم كم حالم خراب شد احساس حقارت و بيچارگي مي كردم خدايا من دروغگوي ماهري شده بودم . من از ترس فرار كردم ولي چشمتان روز بد نبيند سر امتحان همين درس آنقدر ترسيدم كه وسط امتحان براي رفتن به دستشويي اجازه گرفتم واقعا شرم آور بود . فرار از ترس مرا با ترس مهيب تر روبرو كرده بود يكي ار بچه ها كه مدام پاي تخته ميرفت امتحان راحت و دلچسبي را برگزار كرده بود . خلاصه با بدبختي نمره 10 گرفتم وبه خير گذشت . يكي از دوستانم درس مشتركي با من داشت به همين خاطر از من درخواست كرد تا هنگام اعلام نمرات نمره او را هم ببينم وقتي به سراغ ليست رفتم متوجه شدم كه او از آن درس نمره زير 10 گرفته و رسش پاس نشده و من با نمره ناپليوني درس مربوط را با افتخار گذراندم راستش را بخواهيد خوشحال شدم به طرف تلفن عمومي رفتم تا اين خبر ناگوار را به دوستم بگويم . شماره را گرفتم بعد از احوال پرسي مختصري گفتم رضا متاسفم معادلات ديفرانسيل نمره نگرفتي چرا اين طور شد، حقت نبود سعي كردم خودم را ناراحت نشان دهم از او خداحافظي كردم در درون از اينكه از دوستم يك پله جلوافتاده بودم خوشحال بودم راستش نتيجه بد او اصلا باعث ناراحتي من نشد بود چه افتضاحي از اينكه از ناراحتي ديگران خوشحال شده بودم خودم هم تعجب مي كردم ، خدايا اين چه مرضي است.، در ادامه همين دوستم با وجود اينكه از من عقب افتاده بود درسش خوب شد و از من چند پله جلو افتاد اشكال از او نبود اشكال از افكار منفي خودم بود اكنون اين مطالب را برايتان مي نويسم مي دانم كه آن احساس منفي و آن انديشه اشتباه باعث سقوط و پست رفت من شد اكنون اين جمله را با ايمان كامل برايتان مي نويسم كه بد حالترين و بازنده ترين انسان كسي است كه از رنج و ناراحتي ديگران سرميت شود و از شادي و پيروزي آنها ناراحت و غمگين شود تصوير واقعي درون من اين بود و باعث شد تا در ترمهاي بعد نتايج بدتري را بدست آوردم پس از گذشت 6 ترم متوجه اشكال كار شدم و كدام از ما كه احساس فوق را در درون خويش رويت مي نماييم لازم و ضروري است كه بدانيم دربند هستيم آن هم بندهايي اهريمني و به جهت رهايي خويش از بندهاي نامريي زشتي و پليدي بايد تلاش نماييم و مبارزه آن هم تلاش و مبارزهاي جانانه تا زماني برسد كه با شادي همنوعانمان بلكه موجودات ديگر شاد شويم و از رنج و عذاب و درد و ناراحتي آنها دلتنگ و دلگير شويم و اين احساس همدردي به مفهوم واقعي در خويش بيابيم به قول سعدي بزرگ من از بينوايي نيم روي زرد غم بينوايان رخم زرد كرد و اگر تنها وصرفا به دنبال پول و توجه و اعتبار و رفاه هستيد پيشنهاد مي كنم كه همين جا خواندن اين جزوه را متوقف نماييد چرا كه آدرس اشتباه به شما دادهاند همه جا پر از كلاسها و كتابهايي است كه مي خواهند ثروتمند شدن را ظرف يكي دو ماه به شما بياموزند . سوار پاترول شويد . بنز بخريد . خانه ويلايي داشته ياشيد من نمي دانم وقتي آدم شبها خوابش نمي برد و يك لحظه آرامش ندارد بنز سوار شدن چه تاثيري در اصلاح خواب شب ويا برطرف شدن پراكندگي افكار دارد بدتر از همه اينكه مي خواهند خوشبختي را ظرف چند روز بياموزند ما كه با مسايل اعتياد آشنايي داريم اكنون مي دانيم طول درمان حداقل 11 ماه مي باشد و تركهاي دو روزه و سه روزه و چند ماه بي روشي و اشتباه بزرگ و حتي جنايت بشري است آموزش خوشبختي در چند روز و چند هفته هم به تركهاي كوتاه مدت نيست تزكيه كاري است كه در طول زمان با تلاش و دشواريهاي ويزه اي صورت مي پذيرد انشا ء الله در ادامه بيشتر متوجه ميشويد ديگر اين همه پيامبر و امام و اولياي خدا كه تمام عمر خود را صرف هدايت و آموزش دادن به انسانها نموده اند آن هم بدون باز خداي ناكرده سر كار بوده اند كه حالا برخي معتقدند تمام كاري كه همه آن بزرگان توانستهاند انجام دهند ميشود با ثبت نام در كلاس مخصوصي ظزف چند جلسه انجام داد رسيدن به آرامش و و قصاص بدون به زمان نياز دارد جاي چانه زدن هم ندارد خوب بگذريم مثل اينكه شور برم داشت . تنها انديشه الهي مي تواند بندهاي اهريمني را از وجودمان جدا نمايد و الا هيچ قرتي . هيچ مراقبه اي هيچ استادي و حتي هيچ كلاسي نمي تواند چنين كاري را به انجام رساند . بايد انساني انديشيد تا رهايي ميسر شود . |